تبليغاتX
بهترین نام ـ بهترین نامه

بهترین نام ـ بهترین نامه

وقتی که هنوز زنده‌ام

آن صمیمیت که نیست

تقریباً در کنار هیچ‌کدامشان نمی‌توانم بلند بلند فکر کنم و این یعنی تقریباً با هیچ‌کدامشان صمیمی نیستم. آن‌ها هم همینطورند و این یعنی در حال زیستن ِ چندمین زندگیمان هستیم. در زندگی اول نمی‌دانی اگر چگونه باشی خوب است و اینکه اصلاً نمی‌دانی می‌توانی جور دیگری هم باشی یا نه. همانگونه که هستی زندگی می‌کنی. اما این، راه به جایی نمی‌برد؛ که اگر می‌بُرد، خوشبخت می‌شدی و دلشاد. زندگی دوم یعنی آنجا که همه‌ی آدم‌های اطرافت تغییر می‌کنند. نمی‌دانند چگونه بوده‌ای، و آنجا، یکی از مهمترین تجارب زندگی‌ات را به کار می‌بندی؛ که می‌توانی خود را آنگونه بنمایی، که می‌خواهی. این با تغییر فرق دارد. این بازی است در نقش آدمی دیگر ، به این امید که روزی همان شوی. دیگران نمی‌توانند بفهمند تفاوت خودت و بدلت را، تا آن روز که تمام می‌شوی. خود واقعی آدم، هر آدمی، آنقدر اتصالش محکم است با تمام زندگی‌اش که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، تکراری نمی‌شود. در هر جای جدیدی، حرف جدیدی دارد برای گفتن، در هر زمانی کار جدیدی دارد برای انجام. اما آن نقشی که می‌پذیری فقط جواب یکی از مسئله‌های زندگی‌ات است، همانجا که دوستش نداشتی. جاهای دیگر کار نمی‌کند، جواب نمی‌دهد، فقط به این دلیل که پیوستگی ندارد با دیگر نقاط زندگی‌ات. در آن جمع جدید، زندگی‌ای دست و پا می‌کنی مثل همه‌ی دوستان، دوستانی که زیاد با هم هستند. آهسته آهسته فضای بیشتری از زندگی‌ات را با آن‌ها به اشتراک می‌گذاری، می‌خواهی در فضایی وسیعتر در کنار تو باشند، در آن‌ جاهایی که هنوز نقطه‌هایی هست از زندگی‌ پیشین‌ات، نقاطی خیلی زیاد. نقاطی که نه توانسته‌ای تغییرشان دهی، نه توانایی ایفای نقشی جدید را برایشان داری. مجبور می‌شوی سکوت کنی و افکارت را فقط در ذهنت بپرورانی، بی‌آنکه جرأت بیانشان را داشته باشی. حتی دیگر نمی‌توانی از اتفاقاتی که در نقش جدیدت افتاده است برای آدم‌های قبلی چیزی تعریف کنی.

دوستی، به اشتراک گذاردن دنیاهاست. و بدون اشتراک دنیای شخصی با آدم‌های دیگر، فردیت تو، خاص بودن‌ات هیچ معنایی نمی‌یابد. فقط بخشی از خاص بودن هر کس در لحن صدایش است و نوع نگاهش، یا گرمای بدنش و بوی تن‌اش. خاص بودن آدم‌ها در آن دنیایی نهفته است که برای خود ساخته‌اند. دنیای افکارشان، روابطشان، کارهایشان و هر چیز و هر چیز که روزشان را با آن به شب می‌رسانند. اگر در آن دنیای خاص سهیم نشوی، و دیگری را در دنیای خودت وارد نسازی، نمی‌توان گفت دوستی یافته‌ای. از همین جاست که زندگی دوم برایت دردسر ساز می‌شود؛ که نمی‌توانی بدون دغدغه‌ی خاطر آدم‌های جدید را به آن وارد کنی و باید با محافظه‌کاری به قبلی‌ها اجازه‌ی سرک کشیدن در کارت را بدهی. که مبادا آن‌ها هم بفهمند اسلوب زندگی‌ات را تغییر داده‌ای.

زندگی سوم و چهارم و بعدی و بعدی به تدریج می‌آیند و بر ذهنت باری می‌افزایند بی آنکه بر تو آن کنند که باید، یعنی آنچه که وظیفه‌ی هر چیزی است در زندگی؛ آرامش بیاورد و رهایی. سرگرم مدیریت زندگی‌هایی می‌شوی که نه می‌توانی از پیشین‌اش بگذری، نه کامل در آخرینش غرق شوی.

در کنارشان که هستم، در مورد خیلی از دغدغه‌هایم که جای بیانش همان دنیای مشترک دوستی‌هاست، نمی‌توانم با صدای بلند فکر کنم، و این مرا ناراحت می‌کند. اینکه نمی‌توانم بدون فکر حتی از دوستی دعوت کنم تا بی دلیل در کنار من باشد مرا ناراحت می‌کند.

روزی در آرزوی گذر از یک زندگی و آزمودن بعدی‌اش بودم، و امروز یاد آن زندگی که در فاصله‌ی زیادی از من به خاطره‌هایی شیرین و تلخ تبدیل شده سؤال همیشگی‌ام را در ذهنم تکرار می‌کند، سؤالی بدون آرزوی باززیستن آن زندگی، که با آرزوی زیستن آن در دنیای امروزم؛ از دست دادن چه چیزی ارزش به دست آوردن چه چیزهای دیگری را دارد؟

 

بهنام
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 22:53  توسط بهنام اسروش  | 

خیس از پشنگ آب، تر و تازه

...

مادرم را همه آن چنان دوست داشتند که نیازی نداشت همه ساعت های روزش را به انجام کاری اختصاص دهد. می گویند دنیا از آن سحرخیزان است. این آدم ها به دیگران می فهمانند که دنیا به آن ها تعلق دارد، و به این جنب و جوش روزانه شان مباهات می کنند. ولی وقتی همه آدم را دوست دارند، دیگر دنیا برایش بی اهمیت است، خیلی کمتر نیاز دارد جایی در آن برای خودش دست و پا کند.

...

(کریستین بوبن، دیوانه بازی، ۲۸)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:35  توسط بهنام اسروش  | 

مثل زندگی که درون زندگی می خزد

نیاز به آفریدن در روح، مثل نیاز به خوردن در جسم است.

(کریستین بوبن، دیوانه بازی، ۲۱)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:29  توسط بهنام اسروش  | 

اعتراف نهایی

مانوئل والادارس عزیز، سال‌ها گذشته‌اند. اکنون من چهل و هشت ساله‌ام و گاهی در عالم دلتنگی‌ام احساس می‌کنم که همواره کودکم. احساس می‌کنم که هم اکنون تو به طور غیرمنتظره‌ای آشکار می‌شوی و برایم عکس هنرپیشه یا تیله می‌آوری. پرتقالی عزیز من، تویی که محبت در زندگی را به من آموخته‌ای. این زمان نوبت من است که تیله و عکس تقسیم کنم. زیرا بدون محبت، زندگی چیز مهمی نیست. در محبت خود، گاه سعادتمندم و گاه اشتباه می‌کنم. و این حالت بیشتر است.

در آن زمان‌ها، در زمانه ما، نمی‌دانستم بسیاری سال‌ها پیش، بزرگ‌زاده‌ای دیوانه و «ابله»، با چشم‌هایی لبریز از اشک، به زانو درآمده در برابر محرابی از شمایل‌های مقدس سؤال می‌کرده: «چرا چیزهایی را باید برای کودکان تعریف کرد؟»

پرتقالی عزیز، حقیقت این است که این چیزها را خیلی زود برای من تعریف کرده‌اند.

آدئوس!

 

از کتاب «درخت زیبای من»، ژوزه مائورو ده واسکونسلوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:34  توسط بهنام اسروش  | 

Right place, right time

بیشتر از هر زمان دیگری، وقتی دلم از چیزی گرفته است به یاد نوشتن می‌افتم. پس گمان نکنید هر چه می‌نویسم همه‌ی زندگی‌ام است و می‌دانم بی‌انصافی است که فقط قسمت منفی محور زندگی‌ام را با شما به اشتراک بگذارم. اما چه کنم که هنوز نوشتن، این دوست دوران دلتنگیم، همنشین هر روزه‌ام نشده است و هر وقت خودش می‌خواهد می‌رود به دنبال زندگی خودش. با هیچ زور و التماسی هم سراغ من نمی‌آید مگر خودش بخواهد.

همین نوشته‌هایی که نه تنها ردی نیست از شادمانی در آن‌ها، که گاهی گوشه‌هایی از غم نیز در آن‌ها دیده می‌شود، مرا وصل می‌کند به بعضی معانی زندگی که وقتی در هوای دیگری سیر می‌کنم، دیده نمی‌شوند، به خاطر سرعت زیاد زندگی یا ندیدن خودم؛ که وقتی خیلی خوشحال می‌شوم چنان در آن کس یا آن چیز که خوشحال کرده مرا غرق می‌شوم که دیگر خودم را نمی‌بینم. اما مرور همین نوشته‌هاست که تمام زندگی‌ام را برایم یادآور می‌شود. چیز زیادی از تصاویر در ذهنم نمی‌ماند. حتی با مرور تصاویر هم، یادآوری کلام گره خورده با آن‌هاست که چیزی را در ذهنم بیدار می‌کند. برای همین است که هیچ‌گاه نتوانستم در سکوت ذهنی به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. حتی هیچ‌وقت نتوانسته‌ام در آن سکوت آرمانی که ذهن خالی می‌شود از تمام صداها، در کنار کسی بنشینم، یا حتی ببوسمش. همان سکوتی که در آن خودم را در کادری سفید تجسم می‌کنم که اطرافش محو شده است در سفیدی و صداها به تدریج گنگ می‌شوند و محو می‌شوند. اما باز هم حتی در تصورم صدای موسیقی است که جایگزین آن سکوت می‌شود، هر چند مطلوب‌تر خواهد بود از حرف‌هایی که بهتر است برای انک زمانی هم که شده، شنیده نشوند.

وقتی به دنبال راهی برای حل هر مشکلی باشی، هر مشکلی که تو به این نام خواندی‌اش، و به هر صورتی، فکری یا دستی برای کمک فراهم شود از غیب، ناآگاهانه به سوی منشأ آن فکر یا دست یاری دهنده می‌روی تا برای خودت خدایی سازی از آن، که گمان می‌کنی برتر از تو بوده که توانسته است در آن لحظه‌ی خاص، چیزی به تو ببخشد که خود ناتوان بوده‌ای از آن. همین فکر و همین یاریست که بی‌ارزش می‌نماید در هر نقطه‌ی دیگری از زندگی، به جز همان نقطه که لازم بود تا تو خدایی داشته باشی. و چون آن فکر یا آن دست یاری دهنده چیزی را از تو ستاند که بی او هرگز از خود جدایش نمی‌کنی، مانند همان کلامی که سکوت ذهنت را از تو ربوده است، دلیلی مضاعف می‌یابی تا ارزشی دو چندان دهی به او که او چیزی از تو می‌داند که خود نمی‌داند، اما گمان می‌کنی می‌داند، چون تو به او داده‌ای آن‌را.

و هرگز نخواهد فهمید چه گذشت و نخواهد دانست چه از تو در بر دارد.

و چه می‌شود که از بین همه‌ی آنچه در بیرون از ماست، فقط در هر زمان، یکی را بهانه‌ای می‌دانیم برای خدایی، و چه می‌شود که حتی وقتی تنها کاری که خدایمان می‌کند القای این فکر است که چیزی را از ما ستانده، چیزی که هرگز به او داده نشده، چیزی که فقط در فکر ما جابجا شده است، هنوز نمی‌دانم. اما پس از آنکه دانستی خود بوده‌ای که ذهنت را رام کرده‌ای برای آن مدت خوشایند، از دو چیز خواهی ترسید؛ یکی سرخوردگی از نسبت اشتباه چیزی به کسی و آن‌همه بندگی که در ازای هیچ کردی، و دوم از اینکه دیگر نتوانی به راستی خدایی در ذهنت بپروری، که از بیرون از تو باشد و بی‌تو بر تو خدایی کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:40  توسط بهنام اسروش  | 

واژگان ما ـ یک

[ در حضور دوست دخترش یکی از دخترهای محترم زنگ می‌زند. ]

ـ سلام، حالت چطوره؟

: ...

ـ ...

[دوست دختر گرامی شش دانگ حواسش به مکالمه و پیش‌بینی حرف‌های آن طرف خطی است.]

ـ پـِدَسسسسگ، ...

: ...

ـ خداحافظ

د.د.گ (دوست دختر گرامی) [ بسیار جدی و شاکی]: فکر می‌کردم فقط با من اینجوری حرف می‌زنی. پس به همه اینجوری می‌گی پـِدَسسسسگ؟؟؟؟

ـ مگه چیه این؟

د.د.گ: نخیر دیگه! اصلاً نمی‌خوام دیگه به من اینو بگی. احساس می‌کنم منم برات مثل همه‌ام.

  

* این اتفاقات به دفعات، درمورد واژگان بسیاری رخ می‌دهد. جان کلام این است که اگر فکر کردی واژه‌ای مال تو است، فقط «آن فکر» در مورد آن واژه «که مال تو است»، از آن توست.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:55  توسط بهنام اسروش  | 

ده دقیقه زمان کمی نیست

وقتی که پارک دوبله می‌کنید، اگر اندازه‌ی ماشین دستتان نیست، مثل این پرایدی اکه الآن از پنجره‌ی اتاق به آن نگاه می‌کنم که ده دقیقه است فرمانش را چپ و راست می‌کند ولی یا وسط خیابان می‌ایستد یا به جدول می‌خورد، خب آیینه‌ی سمت راست را پایین دهید تا چرخ عقب را ببینید. آنوقت شاید بتوانید کمی بهتر زندگی کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:43  توسط بهنام اسروش  | 

آن خط صاف زندگی

آن خط صاف زندگی وقتی کمی کج می‌شود، چنان کج می‌نماید که گمان می‌کنم در کج‌ترین حالتش قرار گرفته است. غافل از اینکه کج تر هم می‌شود و می‌شود، و چه خوب که هر بار، دیر یا زود، به حال اول باز می‌گردد.

تا اینجا، داستان فقط کج بودنش است و صحبتی درباره‌ی چگونگی آن نیست. اما گذر زمان دو گونه کجی را می‌نماید؛ یکی آنکه خوبی‌ای را از دست بدهم و دیگر آنکه بدی‌ای به سراغم بیاید. اولی را زود‌تر دیدم و زودتر دانستم در برابرش چه کنم. که یا از آن خوبی گذشتم و یا به دنبال اتفاقی بهتر، آن را فراموش کردم. مثل همان روزی که لبانت را از من دریغ کردی و امروز می‌دانم اینکه هیچ تویی در کنارم نیست چیزی از من نمی‌کاهد به جز حالی خوش را که بی آن هم زیستن را آموخته‌ام.

اما دومی را مدت کوتاهی است لمس کرده‌ام و ندانستم که چرا این من، این من که دیگر مقاومت می‌کند در برابر ناخواسته‌ها، توان تحملش کم شده، بی‌قرار می‌شود در برابر این کجی.

همه جا سکوت می‌شود، حجمش فشرده می‌شود، سطح می‌شود، مرا فشرده می‌کند. در این فشردگی، زندگی نمی‌آغازد. گل نمی‌روید، آن گلی که می‌روید دیده نمی‌شود، آن گل که پژمرد جان نمی‌گیرد. بر این سطح سایه می‌شوم، حرکت سایه روان است، سایه‌ام را می‌بینند و حرکت آن را، می‌پندارند که این منم در حرکت، این منم در تکاپو. سایه‌ام خاکستریست، حرکتم بی‌عمق، بی‌نفوذ، بی‌پرواز.

آدم همیشه دوست دارد خودش را از جای بلندی آویزان کند، دلش خوش باشد که به آن جای بلند وصل است، که اگر بخواهد خودش را بالا بکشد. بداند اگر بیافتد، آن کس، آن چیز نگه‌اش داشته است. ولی هیچ‌کس نگفته است که آدم قبل از افتادن تکه تکه نمی‌شود. من خودم تکه‌هایم را دیده‌ام. دیده‌ام که چگونه بعضی قسمت‌هایم، شاید گران‌بهاترینشان، سقوط کرده‌اند و تنها دلیلش این بوده که نقطه‌ی اتصالشان گسسته است.

با افتادن این قسمت‌ها، این بخش‌های وجودم، دنیا تمام نمی‌شود. سایه همچنان حرکت می‌کند و غم‌انگیزترین قسمت زندگی همین است. به نظر من، هر فیلم خوبی باید بعد از مهمترین اتفاقش، مهمترین حادثه‌اش یا تمام شود یا تمام ماجرایش، سویش، حرف‌اش تغییر کند. هیچ‌وقت دو تصادف، یا دو مرگ مهم در یک فیلم جذاب نیست. اما زندگی اینطور نیست. آن‌وقت آدمی مثل من که تصمیم می‌گیرد دیگر از هیچ‌جایی به زمین نیافتد، سعی می‌کند خودش به بالاترین جای ممکن برسد. خودش خدای خودش بشود. تصمیم بگیرد خودش دستش را به آخر آسمان برساند تا یک جایی، یک کسی، چیزی، دستش را، قلاب نگهدارنده‌اش را رها نکند.

او دیگر تلخ‌ترین زهر زندگی را همیشه به همراه دارد، تا در هر ظرف غذایی، یا حتی هر شکلات شیرینی که به او تعارف می‌کنند، قدری از آن را بریزد. زهر بی اعتمادی، تا دیگر نتواند با تمام وجود نیازش را ابراز کند، تا دیگر نتواند خود را از جایی آویزان کند، جایی که دستانش رها باشند، بتواند در آسمان بی‌وزنی برقصد و برقصد و بخواند و همچنان همانجا بماند. بماند و خوشحال باشد.

وقتی چیزی را به دست می‌آورم، اگر از من دور شود طوری می‌نماید که انگار بخشی از وجودم است، انگار که مسیر زندگی‌ام به شکل دوم کج می‌شود. که انگار از جایی که هستم به پایین سقوط می‌کنم. که باید از چیزی که دارم بگذرم. از آن چیز خوب که شاید روزی برای به دست آوردنش تلاش کرده‌ام. همین تلاش آن را به من پیوند می‌زند. یک چیز به دو شکل به زندگی یک نفر پیوند می‌خورد. یا بعد از تلاش زیاد، یا بعد از عادت. چیزهای خوب زیادی هستند که آسان به دستشان آورده‌ام. شاید همیشه بوده‌اند. اما از دست دادنشان، مانند همان سقوط است. چون دیگر به خوبی‌شان عادت کرده‌ام.

اینکه چه چیزی بخشی از من است و چه چیزهایی حق دارند بروند، بروند بدون آنکه از من چیزی بپرسند، برایم سؤالی بزرگ است. می‌دانم آنهایی که با من پیوند خورده‌اند، دیگر خودشان نیستند، دیگر دنیا حق ندارد آنها را بدون من بخواهد. اما دنیا خیلی از حقوق مسلم را رعایت نمی‌کند. از مردمان چه انتظاری دارید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:47  توسط بهنام اسروش  | 

همیشه یک تیرهایی

همیشه یک تیرهایی از نمی‌دانم کجا می‌آید که خیلی‌هایش به هدف نمی‌خورد، اما همان‌هایی که آن نزدیکی‌های هدف هم می‌نشینند آنقدر کارآمد هستند که دو، سه ساعتی، بل چند روزی من را زخم‌خورده می‌کنند، تا صدای خوبی‌ها را نشنوم، تمام حواسم جمع آن جاهای زخم خورده گردد. اما از آنجا که نه این تیرها تیرهای واقعی هستند و نه این زخم‌ها خونی دارند و دردی، از آن دردهای جسمی که قرار را از آدم می‌گیرد، آدم را وادار می‌کند به دنبال درمانی، چیزی باشد، این زخم‌ها و تیرها که اینگونه نیستند، آن حواسی که می‌گویم جمع جاهای دیگر می‌شود، یعنی یک جوری، پرت می‌شود از دنیای خوشی‌هایم. تا دوباره سربلند کنم، ببینم دنیا دست کیست و اطرافم چه خبر است، چند صباحی گذشته است که من در خود فرو رفته بوده‌ام و یا فیل‌ام هوای هندوستان کرده بوده، یا از چیزی و کاری، چه بودن و چه نبودنش پشیمان شده‌ام.

مثلاً چت کردن با کسی که اگر بگویم بودن و نبودنش هیچ تفاوتی ندارد بسیار بی‌راه گفته‌ام، یا شنیدن کاری از کسی که باز اگر بگویم انجام دادنش با ندادنش برایم فرقی نمی‌کند، می‌توانید مثل دروغ‌های بچه‌ها خیلی راحت از کنارش بگذرید.

همینجا یک سری از گیرها و عقده‌های قدیمی خودشان را نشان می‌دهند که واقعیت این است که همه‌ی دوست‌داشتن‌هایم برای لذت خودم نیست. معنایش هم این نیست که برای لذت دیگری است. معنی‌اش لذت مستقیم از آن چیز است. وگرنه در نهایت، آن هم لذتی ایجاد می‌کند که درونم را شکر می‌پاشد، حضیض می‌شوم از تجربه‌اش. مثل لذت اثبات یک چیز. که من هم می‌توانم. برای همین است که گاهی آنقدر دوست دارم شما هم تماشاچی بعضی از اعمالم باشید، همان‌هایی که برایم مهم است، تا بتوانم فخر بفروشم به شما، یا اینکه مطمئن شوم دیگر گمان نمی‌کنید که من آن کار را بلد نیستم. حتی اگر به سادگی یک خندیدن باشد که همین خنده برای من بهایی سنگین داشته است. حالا اگر بگویید ای بابا، تو دیگر چه آدمی هستی، به صداقتتان شک می‌کنم که می‌دانم هر کسی یک همچین گیرهای کوچکی دارد که تنها با نشان دادن نقیض‌اش به دیگران از دستش رهایی پیدا می‌کند.

این لایه‌ای بودن باورها و پیام‌های آدم را تا به حال برایتان گفته‌ام؟ چه چقدر درونی‌اند بعضی باورهای ما، که بعد از مدت‌ها سعی و تلاش، خواندن و آموختن و دیدن، باز هم اگر یک لحظه برایشان انرژی نگذارید، برای مقابله با آنها، خودشان را با چنان شدتی نشان می‌دهند که می‌شوند محور تمام کارهایتان. انگار نه انگار که قرار بود از دستشان خلاص شوید. البته شاید بی‌انصافی نباشد اگر کمی از قضیه را مربوط به رفتار غیر منصفانه‌ی آدم‌های دیگر بگذاریم.

حالا چرا این‌ها را می‌گویم و می‌خواهم به کجا برسم خودم‌ هم نمی‌دانم. همین‌قدر که چیزی را گفته باشم که در لفافه گویای حال و حس من باشد کفایت می‌کند. بیشترش را وقتی خودم دانستم ماجرا چیست و عاقبت چه خواهد شد برایتان می‌گویم. مثل اینکه بعضی‌ها انتخاب شده‌اند تا بخش زیادی از انرژی‌شان را صرف چه بودن و چه نبودن کنند. خوش به حال آن دیگران که اینگونه نیستند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 20:49  توسط بهنام اسروش  | 

روزی که اسم دارد

وقتی عید می‌شود بیشتر از هر چیز به آدم‌ها فکر می‌کنم. و از بین این‌همه آدم، بیشتر به آن‌هایی که دیگر نیستند فکر می‌کنم. انگار که کسی به من گفته باشد عیدها مال این است که همه‌ی آدم‌های زندگیت را بشماری و دوست داشته باشی همه را با هم به یک مهمانی دعوت کنی. یک مهمانی که در آن همه و همه باشند. آنوقت بنشینند دور هم، آنقدر از احوال هم بپرسند و کارهایشان و حرف‌هایشان که دیگر هیچ کس احساس نکند چیزی ناگفته در دلش دارد. دوست ندارم همه آنقدر برقصند که بدون آنکه حرفی زده باشند یا همدیگر را دیده باشند، خسته و خواب‌آلود خداحافظی کنند. بعضی اوقات بعد از مهمانی‌ها اصلاً به نظرم نمی‌آید آن شب کسی را دیده‌ام یا معاشرتی با جمعی کرده‌ام.

دوست دارم بدانم همه‌شان آنقدر اشتیاق دارند و لحظه‌شماری کرده‌اند برای این عید، که وقتی دور هم نشسته‌ایم هیچ کس بی‌قرار رفتن به جای دیگری نیست. همه‌ی همه‌ی آن آدم‌هایی که دوست‌شان دارند در کنارشان باشند و حتی به کس دیگری هم فکر نکنند. آن‌وقت می‌شود حضورشان ناب، حضورشان شاد باشد.

آن‌وقت جشن عید معنا پیدا می‌کند. جشنی می‌شود بهتر از همه‌ی جشن‌های دیگر. وگرنه چه تفاوتی است بین یک خانه‌ی خالی با ماهی گلی و سبزه و همان خانه‌ی خالی بدون آن‌ها. چه تفاوتی است بین بی‌هم‌صحبتی  با تنهایی و آجیل. دوست دارم وقتی برای چیزی اسمی می‌گذاریم، توفیر داشته باشد با بقیه‌ی روزهای بی‌اسم. شاید این هم همانی باشد که کریستین بوبن می‌گوید:

« من عاشق این قناری‌ام و چون من عاشقشم، اون اسمی مختص به خودش داره، اسمی که من خودم روش گذاشتم. این قناری هر قناری‌ای نیست. این قناری، آقای ون‌گوگه. تو می‌تونی تمام روز دور و بر قفسش پرسه بزنی ولی من بهت اجازه نمی‌دم بخوریش. اسم‌ها و اون چیزایی که روشون اسم می‌ذارن، خوراکی نیستن. این مسأله در مورد تو هم صادقه. تو هم هر گربه‌ای نیستی. تو آقای رامبراندی. تا ابد هم آقای رامبراند باقی می‌مونی. حتی وقتی شماها از بین برین، من باز هم اسم‌تون رو در خاطرم نگه می‌دارم و به آواز اون گوش می‌دم. ...»

بعضی از روزها هم که اسم دارند، خوردنی نیستند. که بشود تمام‌شان کرد، از یادشان برد. مگر آن‌که آن اسم را ما روی آن‌ها نگذاشته باشیم. آن‌وقت روز ما نیستند. هر روزی می‌شوند مثل تمام روزهای دیگر.

دوست دارم همه‌تان را با هم به یک مهمانی دعوت کنم.

 

نوروز 1388 بر شما مبارک باد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:29  توسط بهنام اسروش  |