[ در حضور دوست دخترش یکی از دخترهای محترم زنگ میزند. ]
ـ سلام، حالت چطوره؟
: ...
ـ ...
[دوست دختر گرامی شش دانگ حواسش به مکالمه و پیشبینی حرفهای آن طرف خطی است.]
ـ پـِدَسسسسگ، ...
: ...
ـ خداحافظ
د.د.گ (دوست دختر گرامی) [ بسیار جدی و شاکی]: فکر میکردم فقط با من اینجوری حرف میزنی. پس به همه اینجوری میگی پـِدَسسسسگ؟؟؟؟
ـ مگه چیه این؟
د.د.گ: نخیر دیگه! اصلاً نمیخوام دیگه به من اینو بگی. احساس میکنم منم برات مثل همهام.
* این اتفاقات به دفعات، درمورد واژگان بسیاری رخ میدهد. جان کلام این است که اگر فکر کردی واژهای مال تو است، فقط «آن فکر» در مورد آن واژه «که مال تو است»، از آن توست.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:55  توسط بهنام اسروش
|
وقتی که پارک دوبله میکنید، اگر اندازهی ماشین دستتان نیست، مثل این پرایدی اکه الآن از پنجرهی اتاق به آن نگاه میکنم که ده دقیقه است فرمانش را چپ و راست میکند ولی یا وسط خیابان میایستد یا به جدول میخورد، خب آیینهی سمت راست را پایین دهید تا چرخ عقب را ببینید. آنوقت شاید بتوانید کمی بهتر زندگی کنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:43  توسط بهنام اسروش
|
آن خط صاف زندگی وقتی کمی کج میشود، چنان کج مینماید که گمان میکنم در کجترین حالتش قرار گرفته است. غافل از اینکه کج تر هم میشود و میشود، و چه خوب که هر بار، دیر یا زود، به حال اول باز میگردد.
تا اینجا، داستان فقط کج بودنش است و صحبتی دربارهی چگونگی آن نیست. اما گذر زمان دو گونه کجی را مینماید؛ یکی آنکه خوبیای را از دست بدهم و دیگر آنکه بدیای به سراغم بیاید. اولی را زودتر دیدم و زودتر دانستم در برابرش چه کنم. که یا از آن خوبی گذشتم و یا به دنبال اتفاقی بهتر، آن را فراموش کردم. مثل همان روزی که لبانت را از من دریغ کردی و امروز میدانم اینکه هیچ تویی در کنارم نیست چیزی از من نمیکاهد به جز حالی خوش را که بی آن هم زیستن را آموختهام.
اما دومی را مدت کوتاهی است لمس کردهام و ندانستم که چرا این من، این من که دیگر مقاومت میکند در برابر ناخواستهها، توان تحملش کم شده، بیقرار میشود در برابر این کجی.
همه جا سکوت میشود، حجمش فشرده میشود، سطح میشود، مرا فشرده میکند. در این فشردگی، زندگی نمیآغازد. گل نمیروید، آن گلی که میروید دیده نمیشود، آن گل که پژمرد جان نمیگیرد. بر این سطح سایه میشوم، حرکت سایه روان است، سایهام را میبینند و حرکت آن را، میپندارند که این منم در حرکت، این منم در تکاپو. سایهام خاکستریست، حرکتم بیعمق، بینفوذ، بیپرواز.
آدم همیشه دوست دارد خودش را از جای بلندی آویزان کند، دلش خوش باشد که به آن جای بلند وصل است، که اگر بخواهد خودش را بالا بکشد. بداند اگر بیافتد، آن کس، آن چیز نگهاش داشته است. ولی هیچکس نگفته است که آدم قبل از افتادن تکه تکه نمیشود. من خودم تکههایم را دیدهام. دیدهام که چگونه بعضی قسمتهایم، شاید گرانبهاترینشان، سقوط کردهاند و تنها دلیلش این بوده که نقطهی اتصالشان گسسته است.
با افتادن این قسمتها، این بخشهای وجودم، دنیا تمام نمیشود. سایه همچنان حرکت میکند و غمانگیزترین قسمت زندگی همین است. به نظر من، هر فیلم خوبی باید بعد از مهمترین اتفاقش، مهمترین حادثهاش یا تمام شود یا تمام ماجرایش، سویش، حرفاش تغییر کند. هیچوقت دو تصادف، یا دو مرگ مهم در یک فیلم جذاب نیست. اما زندگی اینطور نیست. آنوقت آدمی مثل من که تصمیم میگیرد دیگر از هیچجایی به زمین نیافتد، سعی میکند خودش به بالاترین جای ممکن برسد. خودش خدای خودش بشود. تصمیم بگیرد خودش دستش را به آخر آسمان برساند تا یک جایی، یک کسی، چیزی، دستش را، قلاب نگهدارندهاش را رها نکند.
او دیگر تلخترین زهر زندگی را همیشه به همراه دارد، تا در هر ظرف غذایی، یا حتی هر شکلات شیرینی که به او تعارف میکنند، قدری از آن را بریزد. زهر بی اعتمادی، تا دیگر نتواند با تمام وجود نیازش را ابراز کند، تا دیگر نتواند خود را از جایی آویزان کند، جایی که دستانش رها باشند، بتواند در آسمان بیوزنی برقصد و برقصد و بخواند و همچنان همانجا بماند. بماند و خوشحال باشد.
وقتی چیزی را به دست میآورم، اگر از من دور شود طوری مینماید که انگار بخشی از وجودم است، انگار که مسیر زندگیام به شکل دوم کج میشود. که انگار از جایی که هستم به پایین سقوط میکنم. که باید از چیزی که دارم بگذرم. از آن چیز خوب که شاید روزی برای به دست آوردنش تلاش کردهام. همین تلاش آن را به من پیوند میزند. یک چیز به دو شکل به زندگی یک نفر پیوند میخورد. یا بعد از تلاش زیاد، یا بعد از عادت. چیزهای خوب زیادی هستند که آسان به دستشان آوردهام. شاید همیشه بودهاند. اما از دست دادنشان، مانند همان سقوط است. چون دیگر به خوبیشان عادت کردهام.
اینکه چه چیزی بخشی از من است و چه چیزهایی حق دارند بروند، بروند بدون آنکه از من چیزی بپرسند، برایم سؤالی بزرگ است. میدانم آنهایی که با من پیوند خوردهاند، دیگر خودشان نیستند، دیگر دنیا حق ندارد آنها را بدون من بخواهد. اما دنیا خیلی از حقوق مسلم را رعایت نمیکند. از مردمان چه انتظاری دارید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:47  توسط بهنام اسروش
|
همیشه یک تیرهایی از نمیدانم کجا میآید که خیلیهایش به هدف نمیخورد، اما همانهایی که آن نزدیکیهای هدف هم مینشینند آنقدر کارآمد هستند که دو، سه ساعتی، بل چند روزی من را زخمخورده میکنند، تا صدای خوبیها را نشنوم، تمام حواسم جمع آن جاهای زخم خورده گردد. اما از آنجا که نه این تیرها تیرهای واقعی هستند و نه این زخمها خونی دارند و دردی، از آن دردهای جسمی که قرار را از آدم میگیرد، آدم را وادار میکند به دنبال درمانی، چیزی باشد، این زخمها و تیرها که اینگونه نیستند، آن حواسی که میگویم جمع جاهای دیگر میشود، یعنی یک جوری، پرت میشود از دنیای خوشیهایم. تا دوباره سربلند کنم، ببینم دنیا دست کیست و اطرافم چه خبر است، چند صباحی گذشته است که من در خود فرو رفته بودهام و یا فیلام هوای هندوستان کرده بوده، یا از چیزی و کاری، چه بودن و چه نبودنش پشیمان شدهام.
مثلاً چت کردن با کسی که اگر بگویم بودن و نبودنش هیچ تفاوتی ندارد بسیار بیراه گفتهام، یا شنیدن کاری از کسی که باز اگر بگویم انجام دادنش با ندادنش برایم فرقی نمیکند، میتوانید مثل دروغهای بچهها خیلی راحت از کنارش بگذرید.
همینجا یک سری از گیرها و عقدههای قدیمی خودشان را نشان میدهند که واقعیت این است که همهی دوستداشتنهایم برای لذت خودم نیست. معنایش هم این نیست که برای لذت دیگری است. معنیاش لذت مستقیم از آن چیز است. وگرنه در نهایت، آن هم لذتی ایجاد میکند که درونم را شکر میپاشد، حضیض میشوم از تجربهاش. مثل لذت اثبات یک چیز. که من هم میتوانم. برای همین است که گاهی آنقدر دوست دارم شما هم تماشاچی بعضی از اعمالم باشید، همانهایی که برایم مهم است، تا بتوانم فخر بفروشم به شما، یا اینکه مطمئن شوم دیگر گمان نمیکنید که من آن کار را بلد نیستم. حتی اگر به سادگی یک خندیدن باشد که همین خنده برای من بهایی سنگین داشته است. حالا اگر بگویید ای بابا، تو دیگر چه آدمی هستی، به صداقتتان شک میکنم که میدانم هر کسی یک همچین گیرهای کوچکی دارد که تنها با نشان دادن نقیضاش به دیگران از دستش رهایی پیدا میکند.
این لایهای بودن باورها و پیامهای آدم را تا به حال برایتان گفتهام؟ چه چقدر درونیاند بعضی باورهای ما، که بعد از مدتها سعی و تلاش، خواندن و آموختن و دیدن، باز هم اگر یک لحظه برایشان انرژی نگذارید، برای مقابله با آنها، خودشان را با چنان شدتی نشان میدهند که میشوند محور تمام کارهایتان. انگار نه انگار که قرار بود از دستشان خلاص شوید. البته شاید بیانصافی نباشد اگر کمی از قضیه را مربوط به رفتار غیر منصفانهی آدمهای دیگر بگذاریم.
حالا چرا اینها را میگویم و میخواهم به کجا برسم خودم هم نمیدانم. همینقدر که چیزی را گفته باشم که در لفافه گویای حال و حس من باشد کفایت میکند. بیشترش را وقتی خودم دانستم ماجرا چیست و عاقبت چه خواهد شد برایتان میگویم. مثل اینکه بعضیها انتخاب شدهاند تا بخش زیادی از انرژیشان را صرف چه بودن و چه نبودن کنند. خوش به حال آن دیگران که اینگونه نیستند.
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 20:49  توسط بهنام اسروش
|
وقتی عید میشود بیشتر از هر چیز به آدمها فکر میکنم. و از بین اینهمه آدم، بیشتر به آنهایی که دیگر نیستند فکر میکنم. انگار که کسی به من گفته باشد عیدها مال این است که همهی آدمهای زندگیت را بشماری و دوست داشته باشی همه را با هم به یک مهمانی دعوت کنی. یک مهمانی که در آن همه و همه باشند. آنوقت بنشینند دور هم، آنقدر از احوال هم بپرسند و کارهایشان و حرفهایشان که دیگر هیچ کس احساس نکند چیزی ناگفته در دلش دارد. دوست ندارم همه آنقدر برقصند که بدون آنکه حرفی زده باشند یا همدیگر را دیده باشند، خسته و خوابآلود خداحافظی کنند. بعضی اوقات بعد از مهمانیها اصلاً به نظرم نمیآید آن شب کسی را دیدهام یا معاشرتی با جمعی کردهام.
دوست دارم بدانم همهشان آنقدر اشتیاق دارند و لحظهشماری کردهاند برای این عید، که وقتی دور هم نشستهایم هیچ کس بیقرار رفتن به جای دیگری نیست. همهی همهی آن آدمهایی که دوستشان دارند در کنارشان باشند و حتی به کس دیگری هم فکر نکنند. آنوقت میشود حضورشان ناب، حضورشان شاد باشد.
آنوقت جشن عید معنا پیدا میکند. جشنی میشود بهتر از همهی جشنهای دیگر. وگرنه چه تفاوتی است بین یک خانهی خالی با ماهی گلی و سبزه و همان خانهی خالی بدون آنها. چه تفاوتی است بین بیهمصحبتی با تنهایی و آجیل. دوست دارم وقتی برای چیزی اسمی میگذاریم، توفیر داشته باشد با بقیهی روزهای بیاسم. شاید این هم همانی باشد که کریستین بوبن میگوید:
« من عاشق این قناریام و چون من عاشقشم، اون اسمی مختص به خودش داره، اسمی که من خودم روش گذاشتم. این قناری هر قناریای نیست. این قناری، آقای ونگوگه. تو میتونی تمام روز دور و بر قفسش پرسه بزنی ولی من بهت اجازه نمیدم بخوریش. اسمها و اون چیزایی که روشون اسم میذارن، خوراکی نیستن. این مسأله در مورد تو هم صادقه. تو هم هر گربهای نیستی. تو آقای رامبراندی. تا ابد هم آقای رامبراند باقی میمونی. حتی وقتی شماها از بین برین، من باز هم اسمتون رو در خاطرم نگه میدارم و به آواز اون گوش میدم. ...»
بعضی از روزها هم که اسم دارند، خوردنی نیستند. که بشود تمامشان کرد، از یادشان برد. مگر آنکه آن اسم را ما روی آنها نگذاشته باشیم. آنوقت روز ما نیستند. هر روزی میشوند مثل تمام روزهای دیگر.
دوست دارم همهتان را با هم به یک مهمانی دعوت کنم.
نوروز 1388 بر شما مبارک باد.
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:29  توسط بهنام اسروش
|
اگر کاری کرده باشم که برایم مهم باشد، و کسی باشد که اصلاً دربارهی آن کار مهم چیزی نپرسد، و حتماً هم بداند که برایم مهم است، آن وقت دمق میشوم از اینهمه بیتفاوتی. اگر بدتر از آن، سر چیز یک بیاهمیت جر و بحث هم راه بیاندازد، و همهی آن حال خوب را که مثل مزه مزه کردن شکلات در دهانم است، یکباره تبدیل کند به فشار یک یا دو آمپول همزمان، که اصلاً یکی از دلایل آمپول زدن همین است که درد زیادش باعث میشود درد اصلی را فراموش کنی، آن همه شوق و اشتیاق درونیم قصد میکند از دلم جدا شود و برود. شاید برود جای دیگری پیش کس دیگر، و چون من نمیخواهم برود، میروم با خودم تنها میشوم و دو دستی به حال خوبم میچسبم و از آن لذت میبرم. همین موقع، دیگران فکر میکنند با آنها قهر کردهام، و نمیدانند این تنهایی هیچ ربطی به قهر و آشتی ندارد و همهی تنها بودنها قهر کردن با کسی نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:58  توسط بهنام اسروش
|
عکسهایی دارم از جاهایی آشنا، خودم و نمیدانم کی. خاطرهای میگوید آشنایانی بودهاند هم نوا با زندگیت، اما واقعیتی همنوا با این خاطره وجود ندارد. در عکسهایم تنها غم من نیست و خوشحالیم. دیگرانی هستند با خوشحالی و غم، غم و شادیشان. کلام همزمان آن عکسها، مکالمهی حالت چطور است و جواب همیشه خوبم، زمان چه خبر و همیشه سلامتی، از کارهایت بگو و تمامی، درس و کار و میگذرد یا هستیم و مشغول، نبود.
دارم فراموش میکنم چه بودهام. اصلاً دارم فراموش میکنم با که بودهام، آنقدر که دور شدهام از تمام آن دنیاها. دنیاهای تمام کسانی که آنوقت خوب و بدش را میدیدم. دور شدهام از همدنیایی با دیگران. این همدنیایی چیزیست نزدیکتر، صمیمیتر از همبستری. چیزیست که با تماس بدنها، با جنس بدنها، با کلام آنها تفاوت دارد.
این همهی ماجرا نیست. اصلاً داستان، داستان آمدن و رفتن نیست. قصهی زندگی خیالیست. خود غیر واقعیست. داستان بت پرستیست. این، همان تکرار همهچیز در هرچیز است. شباهت نا متجانسهاست.
عکسهایی دارم از لبخند، که هیچگاه ندانستهام به چه میخندند. پنداشتهام، گمانه زدهام، اما نیافتم آنچه را که در او بود. او نیز. و رفت و رفت. تا آنجا که گمانم آنقدر محکم شد چون پوست و خاک، که از پوست و خاک انگاشتماش. و آن شد محیط خودش، و خودش را محو کرد.
عکسهایی دارم در سفر، که این سفر به درون خودم بوده است و با یک تن و آن تن خودم بودهام و آنروزها پنداشتهام با من نبودهاست و بیمن بوده از سرخوشی با هم بودن، و امروز نمیدانم چرا نور روز، آن روز از روزنهی دوربین به درون رفته، اما از خیال من به ورای آن نفوذ نکرده است.
.
.
.
.
.
مدتیست دیگر از آدمها زیاد عکس نمیگیرم. خیلی چیزهای دیگر هست که عکس امروز و دیروزشان هیچ فرقی با هم نمیکند. عکاسی از اینها بهتر است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:32  توسط بهنام اسروش
|
اولین نشانههای اخطار وقتی ظاهر شد که دیگر از گذشتهاش چندان حرفی نمیزد. آن چیزهایی که تعریف میکرد آنقدر نامنظم در زمان پخش بودند، یا آدرسها و ارجاعاتش نامفهوم بود که نمیدانستی کدام قسمت اتفاقی را از زمینهاش جدا کرده و دارد برایت تعریف میکند. کاملاً مشخص بود که نمیخواهد سرنخی دستت دهد تا بتوانی چیزی بر حرفش بیافزایی، نکند از حدودش فراتر روی. گویی بخشهایی را که دوست نداشته، از روی فیلم پاک کرده و آن چه مانده برای خالی نبودن عریضه است. دیگران انتظار دارند هر از گاهی چیزی از خاطرات یا تشابهات از دوستانشان بشنوند.
بعد از آن، یک گروه خبره مسؤول ردیابی نشانههایش شد تا به موقع مچش را بگیرند و کاری کنند. گزارشها حاکی از آن بود که این آدم تمام غصههای زندگی را کنار گذاشته است و دستانش را به طنابی نامرئی گرفته، بالا میرود و بالا میرود تا جایی که در هر مرحله از صعود گروهی همراه، تابِ ارتفاع را نمیآورند و جا میمانند و گروهی دیگر میپیوندند و میرود و میرود که همین حرکت مدام رو به جلو گروه خبره را مشکوک کرد و همین، به عنوان دیگر نشانهای از اخطار ثبت گردید.
نقدها و نظریهها از همینجا شروع شد، محافل علمی دچار دوگانگی دیدگاه شدند که بعضی اعتقاد داشتند زندگی بی غم پیش نمیرود و حقیقت حتماً دو روی متناقض دارد، بعضی دیگر پافشاری میکردند که این بدبینی شما و ناتوانی شماست در خوشحال بودن و آن کس که راهش را بداند غمگین نمیشود هرگز و این نشانهیابی و نگرانی بیهوده است و بروید کشک خودتان را بسابید که او خیلی هم خوب دارد زندگی میکند.
او هنوز همینگونه است و محافل علمی همچنان سرگرم مباحثه هستند و هنوز هیچکس نمیداند بالاخره باید این نشانهها را جدی بگیرند یا اینکه خودشان بروند تغییر کنند. فعلاً قوی ترین اظهار نظر متعلق به فیلسوفی ناشناس است که بیطرفانه گفت: «هر کسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش».
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:32  توسط بهنام اسروش
|
آخرین بار که همهی حرفهای دلم را به کسی گفتم بیشتر از یک سال پیش بود و قبل از آن هم برمیگردد به دو، سه سال قبلش که از همهی ترسهایم میگفتم و اینکه چه میخواهم و چه نمیخواهم. کم کم طوری شد که انگار هر کسی راهش را پیدا کرد و بیگانه شد با تمام آن حرفهایی که میزدیم، که اصلاً نمیدانم همان راهی را که به دنبالش بودهاند پیدا کردهاند یا از روی ناچاری به آنچه پیش پایشان آمده، خوشآمد گفتهاند و به آن خو کردهاند. اما فرقی نمیکند و نتیجهاش این شده که دیگر منی که نه راهی را پیدا کردهام و نه جوابی محکم برای سوالهایم دیگر رویم نمیشوم وقتی چیزهایی بر دلم سنگینی میکند بگویمشان از ترس اینکه نکند فقط منم که بعد از این همه سال و اینکه دو سه گذر بعدی سی سالگی است و قاعدتاً باید پختگی باشد و مردی، بازهم دارم چیزهایی میگویم که هیچ آدم عاقلی دیگر وقتش را صرف آنها نمیکند. کم رویی میکنم که بگویم هنوز خیلی از شادیهای شما شادم نمیکند و افسوسهایی که دیگر شما به آنها میخندید هنوز ناراحتم میکند.
قرار بر این بود، که بعد از ده سال سعی و خطا، در این سن دیگر بدانیم چه خوب است و چه بد، چه بگوییم و چه بکنیم که شادی بیاورد و سرزندگی و هر چه خیالات و دلسردی و امید و آرزوی دور از دسترس بود جایش را بدهد به راهحلها و کارها و پروژهها. قرار همین بود. اما از من چه ساخته است که وقتی با خودم روراست میشوم ده برابر هر آنچه فهمیدهام و آن باری که بستهام، نادانی و بیپاسخی در ذهنم موج میزند. تا آنجا که هنوز دوست دارم ساعتها تنها باشم، نه به این خاطر که حرفها گفتنی نیست، به این خاطر که دیگر شنوندهای برای اینها نمیشناسم.
اگر بخواهم کسی را دعوت به مهمانی یا سینما کنم، تردید نمیکنم، اما بارها و بارها سعی میکنم به کسی زنگ بزنم و درد دلم را بگویم. اما چون بیدردی ِ خودشان به یادم میآید، منصرف میشوم، با چیزی سرم را گرم میکنم، که شاید بیشترین چیزی که این سالها دور خودم جمع کردهام سرگرمی است و دلمشغولی برای همین وقتها.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:12  توسط بهنام اسروش
|
شرط ناقض مقتضای ذات عقد باطل است؛
و آن کاری که باعث میشود چرخ زندگی دیگر نچرخد،
و نیز دوستی
و آن احساس
.
.
.
و هر چیزی از این دست.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:15  توسط بهنام اسروش
|