جَو چیز بسیار مهمی است. آنقدر مهم که خودش در بر گیرندهی چند چیز دیگر است. آنقدر مهم است که نباید بگوییم عامل مهم، یا موضوع مهم، یا شرایط مهم، یا محرک مهم. فقط باید بگوییم چیز مهم.
شعری که همه با هم میخوانندش، لباسی که همه با هم در یک روز میپوشند، کاری که همه با هم یک موقع خاص انجام میدهند جو ساز مهمی است. مخصوصاً اگر آن کار جمعی، ارزش اجتماعی مثبت داشته باشد. این میشود که مثلاً وقتی من میبینم همه با هم یک کار خوب انجام میدهند، بخواهم من هم آنگونه باشم، تا مثل آنها خوب باشم و مرا هم ببینند، مثل آنها همان کار را میکنم.
ارزش اجتماعی مثبت یا منفی جو را ارزشگذاریهای دینی یا آرمانی تعیین نمیکند. وقتی جو آنگونه است که هر کسی دوست داشته باشد پارتی برود، ارتباطی به نظر آدمهای مهم یا دین یا هر چیز دیگری ندارد، خوب است، چون همه میخواهند.
حالا اگر جو چیز خوشایندی را تقویت کند خیلی خوب میشود، اگر چیز ناخوشایندی را تقویت کند، آنگونه میشود که هر کسی با هر ابزاری سعی میکند جو را بشکند، طور دیگریاش را جایگزین آن کند. یعنی یک فیلمهایی بسازند که در آن، همه کاری را انجام میدهند درست عکس کار مردمان جامعه. آهنگی را پخش کنند که کسی یادش نمیآید روزی ساخته شده یا لباسی را تبلیغ کنند که اگر همه بلند میپوشند اینیکی کوتاه است و اگر کوتاه میپوشند بلندش را تبلیغ میکنند.
تغییر یک جو شاید دو خواستگاه داشته باشد. یکی ایدئولوژیک و دیگری تجاری. چون بعضی افکار بعد از آنکه ما به ازایی در عالم واقع، یعنی زندگی مردم، برایشان دیده نمیشود، ارزش فکریاش را از دست میدهد و مردم به افکار دیگری روی میآورند، و جو جدیدی ایجاد میشود، طرفداران ایدئولوژیهای خاص باید همیشه در نبرد با جو متغییر جامعه باشند.
نوع تجاریش برای ایجاد نیاز به هر چیز جدید است. اگر من در جَوی غالب، یا همان پارادایم، حل شوم، ملزومات آن الگو را به تدریج فراهم میکنم. یعنی لباس، کتاب، و هر چیز دیگری که در آن پارادایم به همراه دارد. اگر این جو تغییر نکند، و چون همه آنرا میپسندند، دیگر چیزی مثل مدگرایی رواج نخواهد داشت. پس تولید کنندگان دیگر نمیتوانند هر چیز جدیدی را به خورد من بدهند، چون نیازی به آن ندارم. اما آنها این نیاز را که نوعی خواستهی فانتزی، اما تأکید شده است با تغییر جو ایجاد میکنند.
از آنجا که من به هیچ وجه مخالف این حرکتهای موسمی نیستم، و تا جایی که جو ایجاد شده همانطور که ذات تعریف پارادایم میطلبد، با پذیرش جمعی همراه باشد، آنرا خوب میدانم. پس اگر همه دوست داشته باشند نوع جدیدی از نگاه به زندگی، دوستی، کار، مدل مو، لباس، غذا و هر چیزی را جایگزین قبلیها نمایند، خواستشان متین و علاقهشان قابل احترام است. مگر آنکه بر خلاف وجود انسانی افراد باشد. همانگونه که عادت به نفس نکشیدن عادتی ناشدنی است، تجربهی بعضی افکار که تأثیر بر جنبههای مختلف زندگی میگذارد ناشدنی و ناقض بعضی تمایلات غریزی آدمی است. پس اینگونهاش را پسندیده نمیدانم.
حال اگر کسی بخواهد چه با نگاه ایدئولوژیک، چه با نگاه تجاری مورد پذیرش بیشتر افراد جامعهای باشد، ناچار است یا همانند آنها پیش رود، یا جایگزینی مطلوبتر ارائه نماید. که این مطلوبیت را باز میزان پذیرش همان افراد با توجه به پیشینهی فکری و رود اغنا یا ارضای نیازها و خواستههایشان تعیین میکند.
***
اینها را به بهانهی دیدن چند قسمت از سریالهای ماه رمضان و پیش از آن تغییر مدل مانتوها و حال باز شدن مدارس گفتم. که این رشته سر دراز دارد.
حالا اگر کارگردانی به کمک تمام عوامل دستاندرکار بخواهد به هر دلیلی شور و اشتیاق سمنوپذان نذری را بین مردم زنده کند، با خانهای که حالوهوایش با حال و هوای زندگی من از بچگی تا این بیست و هفت، هشت سالگی هیچ نمیخواند، و نوع واکنشها و نامردیها و لوطیگریهایی که تنها نمونهاش را احیاناً در فیلمی مشابه دیدهام و نه هیچکجای دیگر، و در عین حال نه مطلوبتر از آن است که اکنون دارم، و نه یادآور حسی مطلوب از گذشته، چگونه انتظار آن میرود که گویش، مرام، و در نهایت نگاهم را هم سو با آن شخصیتی سازم که هیچاش به من مربوط نمیشود.
در مورد باز شدن مدارس همین را بگویم که آهنگ همشاگردی سلام آنقدر مرا تحت تأثیر قرار میداد، که این چند ساله چون آنرا نمیشنوم، اصلاً احساس بازگشایی مدارس را ندارم. نه دیگر آن آهنگ پخش میشود، نه چیزی جایگزینش شده که کسی دوستش داشته باشد، به گونهای که همه با هم حسی مشترک پیدا کنند.
یکی از مشخصههای بارز هر الگوی غالبی، نمادها یا سمبولهایی است که برای بیان غیر کلامی بعضی مفاهیم به کار میرود. مثالاش بسیار سادهتر از وجود آرم یا لوگوی گروهی خاص است. بهترین نمونهی سمبولها نوع زیورآلات زنان است که در هر الگویی متفاوت با الگوی دیگر و در عین حال بیانگر زیبایی زن میباشد. هیچ دلیل خاصی نخواهید یافت که توجیه کند چرا در کشورهای عرب تعداد زیادی النگوی طلایی رنگ از مچ دست تا ساعد، و در هند تعداد بیشتری النگوی چوبی از مچ احیاناً تا بازو در ایران حاضر دستبندهایی که بندآویزان دارند از جنس چوب، فلز یا چرم با مهرههای متنوع اما نه همشکل نماد زیبایی هستند.
زیبا هستند چون بیشتر مردم آن را زیبا میدانند. شاید بتوان مفاهیم زیبایی شناسی را بر این پدیدهها منطبق کرد، اما پیش از آن، پذیرش جمعی و همگرایی مفهوم بیان شده توسط آن نماد است که به کار گیریاش را رواج میدهد.
به عنوان مثالی خاص، مانتو که به اجبار بر خیلیها تحمیل شده، نه دیگر نمادی از حجاب، بلکه نمادی است که دیگر لباسها را مطلوب میکند. یعنی پوششی جهت زیبایی. چون باید باشد، پس دیزاینرهای باهوش ما آن را به شکلی میدوزند که هماهنگی با خواست مردم، و لباسهایی که زیر آن میپوشند داشته باشد.
حالا از نگاه حجاب اگر به مانتو نگاه کنیم، کسی که میخواهد بدنش را دیگران ببینند، میتوانست مانتویی با یقهی باز و کوتاه به همراه شلواری چسبان بپوشد. که از نظر بعضیها نگاه مردان را جذب نماید. وقتی میگویند مانتو باید یقهای بسته داشته و بلند باشد، آیا دیگر نمیتوان نگاهی را جذب کرد؟ این بر میگردد به نمادهای پذیرفته شده در جامعه. حال اگر مردی نشانهی سـ کـ سی بودن را به شکل نه لباسی باز، بلکه رنگی خاص و به همراه تنها چند تار مو با آرایشی به نام فرضی ایکس بداند، تأثیر این نماد بر او همان است که روزی یک لباس باز میتواند داشته باشد.
این نمادها به قدری با ظرافت توسط افراد انتخاب میشود و مورد پذیرش جمعی قرار میگیرند، که حتی اینکه چه انگشتر از چه جنسی در کدام انگشت باشد، بر روی لباس چه گردنبندی آویزان بوده، و چه کفش با چه رنگی و شال یا روسری به شکلی هر چند پوشانندهی مو استفاده کند، بار معنایی منظور را منتقل کرده و اینکه مانتو باید بلند باشد یا چه و چه هیچ خللی در بیان مفهوم ایجاد نمیکند.
***
اینها که گفتم، همه اینکه اگر کسی بتواند خواست جامعهای را تغییر دهد، چه خوب و چه بد، میتواند تأثیرگذار باشد. اما تا وقتی خواستها که از باورهایی درونی نشأت میگیرد، دست نخورده بماند، یا سویهی حرکتاش با آنچه مثلاً گروهی دیگر میخواهند همخوان نباشد، تغییر صورت، هیچ تآثیری بر معنای عمل ندارد و همه همان میکنند که خود میخواهند، تنها به شکلی دیگر.
بهنام