آن خط صاف زندگی وقتی کمی کج می‌شود، چنان کج می‌نماید که گمان می‌کنم در کج‌ترین حالتش قرار گرفته است. غافل از اینکه کج تر هم می‌شود و می‌شود، و چه خوب که هر بار، دیر یا زود، به حال اول باز می‌گردد.

تا اینجا، داستان فقط کج بودنش است و صحبتی درباره‌ی چگونگی آن نیست. اما گذر زمان دو گونه کجی را می‌نماید؛ یکی آنکه خوبی‌ای را از دست بدهم و دیگر آنکه بدی‌ای به سراغم بیاید. اولی را زود‌تر دیدم و زودتر دانستم در برابرش چه کنم. که یا از آن خوبی گذشتم و یا به دنبال اتفاقی بهتر، آن را فراموش کردم. مثل همان روزی که لبانت را از من دریغ کردی و امروز می‌دانم اینکه هیچ تویی در کنارم نیست چیزی از من نمی‌کاهد به جز حالی خوش را که بی آن هم زیستن را آموخته‌ام.

اما دومی را مدت کوتاهی است لمس کرده‌ام و ندانستم که چرا این من، این من که دیگر مقاومت می‌کند در برابر ناخواسته‌ها، توان تحملش کم شده، بی‌قرار می‌شود در برابر این کجی.

همه جا سکوت می‌شود، حجمش فشرده می‌شود، سطح می‌شود، مرا فشرده می‌کند. در این فشردگی، زندگی نمی‌آغازد. گل نمی‌روید، آن گلی که می‌روید دیده نمی‌شود، آن گل که پژمرد جان نمی‌گیرد. بر این سطح سایه می‌شوم، حرکت سایه روان است، سایه‌ام را می‌بینند و حرکت آن را، می‌پندارند که این منم در حرکت، این منم در تکاپو. سایه‌ام خاکستریست، حرکتم بی‌عمق، بی‌نفوذ، بی‌پرواز.

آدم همیشه دوست دارد خودش را از جای بلندی آویزان کند، دلش خوش باشد که به آن جای بلند وصل است، که اگر بخواهد خودش را بالا بکشد. بداند اگر بیافتد، آن کس، آن چیز نگه‌اش داشته است. ولی هیچ‌کس نگفته است که آدم قبل از افتادن تکه تکه نمی‌شود. من خودم تکه‌هایم را دیده‌ام. دیده‌ام که چگونه بعضی قسمت‌هایم، شاید گران‌بهاترینشان، سقوط کرده‌اند و تنها دلیلش این بوده که نقطه‌ی اتصالشان گسسته است.

با افتادن این قسمت‌ها، این بخش‌های وجودم، دنیا تمام نمی‌شود. سایه همچنان حرکت می‌کند و غم‌انگیزترین قسمت زندگی همین است. به نظر من، هر فیلم خوبی باید بعد از مهمترین اتفاقش، مهمترین حادثه‌اش یا تمام شود یا تمام ماجرایش، سویش، حرف‌اش تغییر کند. هیچ‌وقت دو تصادف، یا دو مرگ مهم در یک فیلم جذاب نیست. اما زندگی اینطور نیست. آن‌وقت آدمی مثل من که تصمیم می‌گیرد دیگر از هیچ‌جایی به زمین نیافتد، سعی می‌کند خودش به بالاترین جای ممکن برسد. خودش خدای خودش بشود. تصمیم بگیرد خودش دستش را به آخر آسمان برساند تا یک جایی، یک کسی، چیزی، دستش را، قلاب نگهدارنده‌اش را رها نکند.

او دیگر تلخ‌ترین زهر زندگی را همیشه به همراه دارد، تا در هر ظرف غذایی، یا حتی هر شکلات شیرینی که به او تعارف می‌کنند، قدری از آن را بریزد. زهر بی اعتمادی، تا دیگر نتواند با تمام وجود نیازش را ابراز کند، تا دیگر نتواند خود را از جایی آویزان کند، جایی که دستانش رها باشند، بتواند در آسمان بی‌وزنی برقصد و برقصد و بخواند و همچنان همانجا بماند. بماند و خوشحال باشد.

وقتی چیزی را به دست می‌آورم، اگر از من دور شود طوری می‌نماید که انگار بخشی از وجودم است، انگار که مسیر زندگی‌ام به شکل دوم کج می‌شود. که انگار از جایی که هستم به پایین سقوط می‌کنم. که باید از چیزی که دارم بگذرم. از آن چیز خوب که شاید روزی برای به دست آوردنش تلاش کرده‌ام. همین تلاش آن را به من پیوند می‌زند. یک چیز به دو شکل به زندگی یک نفر پیوند می‌خورد. یا بعد از تلاش زیاد، یا بعد از عادت. چیزهای خوب زیادی هستند که آسان به دستشان آورده‌ام. شاید همیشه بوده‌اند. اما از دست دادنشان، مانند همان سقوط است. چون دیگر به خوبی‌شان عادت کرده‌ام.

اینکه چه چیزی بخشی از من است و چه چیزهایی حق دارند بروند، بروند بدون آنکه از من چیزی بپرسند، برایم سؤالی بزرگ است. می‌دانم آنهایی که با من پیوند خورده‌اند، دیگر خودشان نیستند، دیگر دنیا حق ندارد آنها را بدون من بخواهد. اما دنیا خیلی از حقوق مسلم را رعایت نمی‌کند. از مردمان چه انتظاری دارید.