روزی که اسم دارد

وقتی عید می‌شود بیشتر از هر چیز به آدم‌ها فکر می‌کنم. و از بین این‌همه آدم، بیشتر به آن‌هایی که دیگر نیستند فکر می‌کنم. انگار که کسی به من گفته باشد عیدها مال این است که همه‌ی آدم‌های زندگیت را بشماری و دوست داشته باشی همه را با هم به یک مهمانی دعوت کنی. یک مهمانی که در آن همه و همه باشند. آنوقت بنشینند دور هم، آنقدر از احوال هم بپرسند و کارهایشان و حرف‌هایشان که دیگر هیچ کس احساس نکند چیزی ناگفته در دلش دارد. دوست ندارم همه آنقدر برقصند که بدون آنکه حرفی زده باشند یا همدیگر را دیده باشند، خسته و خواب‌آلود خداحافظی کنند. بعضی اوقات بعد از مهمانی‌ها اصلاً به نظرم نمی‌آید آن شب کسی را دیده‌ام یا معاشرتی با جمعی کرده‌ام.

دوست دارم بدانم همه‌شان آنقدر اشتیاق دارند و لحظه‌شماری کرده‌اند برای این عید، که وقتی دور هم نشسته‌ایم هیچ کس بی‌قرار رفتن به جای دیگری نیست. همه‌ی همه‌ی آن آدم‌هایی که دوست‌شان دارند در کنارشان باشند و حتی به کس دیگری هم فکر نکنند. آن‌وقت می‌شود حضورشان ناب، حضورشان شاد باشد.

آن‌وقت جشن عید معنا پیدا می‌کند. جشنی می‌شود بهتر از همه‌ی جشن‌های دیگر. وگرنه چه تفاوتی است بین یک خانه‌ی خالی با ماهی گلی و سبزه و همان خانه‌ی خالی بدون آن‌ها. چه تفاوتی است بین بی‌هم‌صحبتی  با تنهایی و آجیل. دوست دارم وقتی برای چیزی اسمی می‌گذاریم، توفیر داشته باشد با بقیه‌ی روزهای بی‌اسم. شاید این هم همانی باشد که کریستین بوبن می‌گوید:

« من عاشق این قناری‌ام و چون من عاشقشم، اون اسمی مختص به خودش داره، اسمی که من خودم روش گذاشتم. این قناری هر قناری‌ای نیست. این قناری، آقای ون‌گوگه. تو می‌تونی تمام روز دور و بر قفسش پرسه بزنی ولی من بهت اجازه نمی‌دم بخوریش. اسم‌ها و اون چیزایی که روشون اسم می‌ذارن، خوراکی نیستن. این مسأله در مورد تو هم صادقه. تو هم هر گربه‌ای نیستی. تو آقای رامبراندی. تا ابد هم آقای رامبراند باقی می‌مونی. حتی وقتی شماها از بین برین، من باز هم اسم‌تون رو در خاطرم نگه می‌دارم و به آواز اون گوش می‌دم. ...»

بعضی از روزها هم که اسم دارند، خوردنی نیستند. که بشود تمام‌شان کرد، از یادشان برد. مگر آن‌که آن اسم را ما روی آن‌ها نگذاشته باشیم. آن‌وقت روز ما نیستند. هر روزی می‌شوند مثل تمام روزهای دیگر.

دوست دارم همه‌تان را با هم به یک مهمانی دعوت کنم.

 

نوروز 1388 بر شما مبارک باد.

مثل زیپ باز شلوار

اگر کاری کرده باشم که برایم مهم باشد، و کسی باشد که اصلاً درباره‌ی آن کار مهم چیزی نپرسد، و حتماً هم بداند که برایم مهم است، آن وقت دمق می‌شوم از این‌همه بی‌تفاوتی. اگر بدتر از آن، سر چیز یک بی‌اهمیت جر و بحث هم راه بیاندازد، و همه‌ی آن حال خوب را که مثل مزه مزه کردن شکلات در دهانم است، یکباره  تبدیل کند به فشار یک یا دو آمپول همزمان، که اصلاً یکی از دلایل آمپول زدن همین است که درد زیادش باعث می‌شود درد اصلی را فراموش کنی، آن همه شوق و اشتیاق درونیم قصد می‌کند از دلم جدا شود و برود. شاید برود جای دیگری پیش کس دیگر، و چون من نمی‌خواهم برود، می‌روم با خودم تنها می‌شوم و دو دستی به حال خوبم می‌چسبم و از آن لذت می‌برم. همین موقع، دیگران فکر می‌کنند با آنها قهر کرده‌ام، و نمی‌دانند این تنهایی هیچ ربطی به قهر و آشتی ندارد و همه‌ی تنها بودن‌ها قهر کردن با کسی نیست.