اگر کاری کرده باشم که برایم مهم باشد، و کسی باشد که اصلاً درباره‌ی آن کار مهم چیزی نپرسد، و حتماً هم بداند که برایم مهم است، آن وقت دمق می‌شوم از این‌همه بی‌تفاوتی. اگر بدتر از آن، سر چیز یک بی‌اهمیت جر و بحث هم راه بیاندازد، و همه‌ی آن حال خوب را که مثل مزه مزه کردن شکلات در دهانم است، یکباره  تبدیل کند به فشار یک یا دو آمپول همزمان، که اصلاً یکی از دلایل آمپول زدن همین است که درد زیادش باعث می‌شود درد اصلی را فراموش کنی، آن همه شوق و اشتیاق درونیم قصد می‌کند از دلم جدا شود و برود. شاید برود جای دیگری پیش کس دیگر، و چون من نمی‌خواهم برود، می‌روم با خودم تنها می‌شوم و دو دستی به حال خوبم می‌چسبم و از آن لذت می‌برم. همین موقع، دیگران فکر می‌کنند با آنها قهر کرده‌ام، و نمی‌دانند این تنهایی هیچ ربطی به قهر و آشتی ندارد و همه‌ی تنها بودن‌ها قهر کردن با کسی نیست.