همیشه یک تیرهایی
همیشه یک تیرهایی از نمیدانم کجا میآید که خیلیهایش به هدف نمیخورد، اما همانهایی که آن نزدیکیهای هدف هم مینشینند آنقدر کارآمد هستند که دو، سه ساعتی، بل چند روزی من را زخمخورده میکنند، تا صدای خوبیها را نشنوم، تمام حواسم جمع آن جاهای زخم خورده گردد. اما از آنجا که نه این تیرها تیرهای واقعی هستند و نه این زخمها خونی دارند و دردی، از آن دردهای جسمی که قرار را از آدم میگیرد، آدم را وادار میکند به دنبال درمانی، چیزی باشد، این زخمها و تیرها که اینگونه نیستند، آن حواسی که میگویم جمع جاهای دیگر میشود، یعنی یک جوری، پرت میشود از دنیای خوشیهایم. تا دوباره سربلند کنم، ببینم دنیا دست کیست و اطرافم چه خبر است، چند صباحی گذشته است که من در خود فرو رفته بودهام و یا فیلام هوای هندوستان کرده بوده، یا از چیزی و کاری، چه بودن و چه نبودنش پشیمان شدهام.
مثلاً چت کردن با کسی که اگر بگویم بودن و نبودنش هیچ تفاوتی ندارد بسیار بیراه گفتهام، یا شنیدن کاری از کسی که باز اگر بگویم انجام دادنش با ندادنش برایم فرقی نمیکند، میتوانید مثل دروغهای بچهها خیلی راحت از کنارش بگذرید.
همینجا یک سری از گیرها و عقدههای قدیمی خودشان را نشان میدهند که واقعیت این است که همهی دوستداشتنهایم برای لذت خودم نیست. معنایش هم این نیست که برای لذت دیگری است. معنیاش لذت مستقیم از آن چیز است. وگرنه در نهایت، آن هم لذتی ایجاد میکند که درونم را شکر میپاشد، حضیض میشوم از تجربهاش. مثل لذت اثبات یک چیز. که من هم میتوانم. برای همین است که گاهی آنقدر دوست دارم شما هم تماشاچی بعضی از اعمالم باشید، همانهایی که برایم مهم است، تا بتوانم فخر بفروشم به شما، یا اینکه مطمئن شوم دیگر گمان نمیکنید که من آن کار را بلد نیستم. حتی اگر به سادگی یک خندیدن باشد که همین خنده برای من بهایی سنگین داشته است. حالا اگر بگویید ای بابا، تو دیگر چه آدمی هستی، به صداقتتان شک میکنم که میدانم هر کسی یک همچین گیرهای کوچکی دارد که تنها با نشان دادن نقیضاش به دیگران از دستش رهایی پیدا میکند.
این لایهای بودن باورها و پیامهای آدم را تا به حال برایتان گفتهام؟ چه چقدر درونیاند بعضی باورهای ما، که بعد از مدتها سعی و تلاش، خواندن و آموختن و دیدن، باز هم اگر یک لحظه برایشان انرژی نگذارید، برای مقابله با آنها، خودشان را با چنان شدتی نشان میدهند که میشوند محور تمام کارهایتان. انگار نه انگار که قرار بود از دستشان خلاص شوید. البته شاید بیانصافی نباشد اگر کمی از قضیه را مربوط به رفتار غیر منصفانهی آدمهای دیگر بگذاریم.
حالا چرا اینها را میگویم و میخواهم به کجا برسم خودم هم نمیدانم. همینقدر که چیزی را گفته باشم که در لفافه گویای حال و حس من باشد کفایت میکند. بیشترش را وقتی خودم دانستم ماجرا چیست و عاقبت چه خواهد شد برایتان میگویم. مثل اینکه بعضیها انتخاب شدهاند تا بخش زیادی از انرژیشان را صرف چه بودن و چه نبودن کنند. خوش به حال آن دیگران که اینگونه نیستند.