بیشتر از هر زمان دیگری، وقتی دلم از چیزی گرفته است به یاد نوشتن میافتم. پس گمان نکنید هر چه مینویسم همهی زندگیام است و میدانم بیانصافی است که فقط قسمت منفی محور زندگیام را با شما به اشتراک بگذارم. اما چه کنم که هنوز نوشتن، این دوست دوران دلتنگیم، همنشین هر روزهام نشده است و هر وقت خودش میخواهد میرود به دنبال زندگی خودش. با هیچ زور و التماسی هم سراغ من نمیآید مگر خودش بخواهد.
همین نوشتههایی که نه تنها ردی نیست از شادمانی در آنها، که گاهی گوشههایی از غم نیز در آنها دیده میشود، مرا وصل میکند به بعضی معانی زندگی که وقتی در هوای دیگری سیر میکنم، دیده نمیشوند، به خاطر سرعت زیاد زندگی یا ندیدن خودم؛ که وقتی خیلی خوشحال میشوم چنان در آن کس یا آن چیز که خوشحال کرده مرا غرق میشوم که دیگر خودم را نمیبینم. اما مرور همین نوشتههاست که تمام زندگیام را برایم یادآور میشود. چیز زیادی از تصاویر در ذهنم نمیماند. حتی با مرور تصاویر هم، یادآوری کلام گره خورده با آنهاست که چیزی را در ذهنم بیدار میکند. برای همین است که هیچگاه نتوانستم در سکوت ذهنی به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. حتی هیچوقت نتوانستهام در آن سکوت آرمانی که ذهن خالی میشود از تمام صداها، در کنار کسی بنشینم، یا حتی ببوسمش. همان سکوتی که در آن خودم را در کادری سفید تجسم میکنم که اطرافش محو شده است در سفیدی و صداها به تدریج گنگ میشوند و محو میشوند. اما باز هم حتی در تصورم صدای موسیقی است که جایگزین آن سکوت میشود، هر چند مطلوبتر خواهد بود از حرفهایی که بهتر است برای انک زمانی هم که شده، شنیده نشوند.
وقتی به دنبال راهی برای حل هر مشکلی باشی، هر مشکلی که تو به این نام خواندیاش، و به هر صورتی، فکری یا دستی برای کمک فراهم شود از غیب، ناآگاهانه به سوی منشأ آن فکر یا دست یاری دهنده میروی تا برای خودت خدایی سازی از آن، که گمان میکنی برتر از تو بوده که توانسته است در آن لحظهی خاص، چیزی به تو ببخشد که خود ناتوان بودهای از آن. همین فکر و همین یاریست که بیارزش مینماید در هر نقطهی دیگری از زندگی، به جز همان نقطه که لازم بود تا تو خدایی داشته باشی. و چون آن فکر یا آن دست یاری دهنده چیزی را از تو ستاند که بی او هرگز از خود جدایش نمیکنی، مانند همان کلامی که سکوت ذهنت را از تو ربوده است، دلیلی مضاعف مییابی تا ارزشی دو چندان دهی به او که او چیزی از تو میداند که خود نمیداند، اما گمان میکنی میداند، چون تو به او دادهای آنرا.
و هرگز نخواهد فهمید چه گذشت و نخواهد دانست چه از تو در بر دارد.
و چه میشود که از بین همهی آنچه در بیرون از ماست، فقط در هر زمان، یکی را بهانهای میدانیم برای خدایی، و چه میشود که حتی وقتی تنها کاری که خدایمان میکند القای این فکر است که چیزی را از ما ستانده، چیزی که هرگز به او داده نشده، چیزی که فقط در فکر ما جابجا شده است، هنوز نمیدانم. اما پس از آنکه دانستی خود بودهای که ذهنت را رام کردهای برای آن مدت خوشایند، از دو چیز خواهی ترسید؛ یکی سرخوردگی از نسبت اشتباه چیزی به کسی و آنهمه بندگی که در ازای هیچ کردی، و دوم از اینکه دیگر نتوانی به راستی خدایی در ذهنت بپروری، که از بیرون از تو باشد و بیتو بر تو خدایی کند.