بدون عنوان
آخرین بار که همهی حرفهای دلم را به کسی گفتم بیشتر از یک سال پیش بود و قبل از آن هم برمیگردد به دو، سه سال قبلش که از همهی ترسهایم میگفتم و اینکه چه میخواهم و چه نمیخواهم. کم کم طوری شد که انگار هر کسی راهش را پیدا کرد و بیگانه شد با تمام آن حرفهایی که میزدیم، که اصلاً نمیدانم همان راهی را که به دنبالش بودهاند پیدا کردهاند یا از روی ناچاری به آنچه پیش پایشان آمده، خوشآمد گفتهاند و به آن خو کردهاند. اما فرقی نمیکند و نتیجهاش این شده که دیگر منی که نه راهی را پیدا کردهام و نه جوابی محکم برای سوالهایم دیگر رویم نمیشوم وقتی چیزهایی بر دلم سنگینی میکند بگویمشان از ترس اینکه نکند فقط منم که بعد از این همه سال و اینکه دو سه گذر بعدی سی سالگی است و قاعدتاً باید پختگی باشد و مردی، بازهم دارم چیزهایی میگویم که هیچ آدم عاقلی دیگر وقتش را صرف آنها نمیکند. کم رویی میکنم که بگویم هنوز خیلی از شادیهای شما شادم نمیکند و افسوسهایی که دیگر شما به آنها میخندید هنوز ناراحتم میکند.
قرار بر این بود، که بعد از ده سال سعی و خطا، در این سن دیگر بدانیم چه خوب است و چه بد، چه بگوییم و چه بکنیم که شادی بیاورد و سرزندگی و هر چه خیالات و دلسردی و امید و آرزوی دور از دسترس بود جایش را بدهد به راهحلها و کارها و پروژهها. قرار همین بود. اما از من چه ساخته است که وقتی با خودم روراست میشوم ده برابر هر آنچه فهمیدهام و آن باری که بستهام، نادانی و بیپاسخی در ذهنم موج میزند. تا آنجا که هنوز دوست دارم ساعتها تنها باشم، نه به این خاطر که حرفها گفتنی نیست، به این خاطر که دیگر شنوندهای برای اینها نمیشناسم.
اگر بخواهم کسی را دعوت به مهمانی یا سینما کنم، تردید نمیکنم، اما بارها و بارها سعی میکنم به کسی زنگ بزنم و درد دلم را بگویم. اما چون بیدردی ِ خودشان به یادم میآید، منصرف میشوم، با چیزی سرم را گرم میکنم، که شاید بیشترین چیزی که این سالها دور خودم جمع کردهام سرگرمی است و دلمشغولی برای همین وقتها.