زنجیروار

بعضی اتفاق‌ها مثل sms هایی هستند که دوتایش را عین هم از دو آدمی که هیچ ربطی به هم ندارند می‌گیرم. می‌مانم که سرعت دست به دست شدن این‌ها چقدر است. می‌گویم شاید سرعت زیادش به خاطر این یک‌دستی ِ اخبار مهم کشور باشد که روی یک خط راست حرکت می‌کند. سیر خبری را می‌گویم. انگار که هر روز فقط یک اتفاق قابل عرض رخ دهد که همان هم تیتر می‌شود، sms می‌شود، ای‌میل می‌شود. از طرف دیگر می‌گویم شاید ربطی به قضیه‌ی انرژی داشته باشد که اعتقادی هم به آن ندارم. به هر حال همانی که در ذهنم پرسه می‌زند را به گونه‌های مختلف، اطرافم می‌بینم.

 

چند وقت است به این فکر می‌کنم که اگر چرخه‌ی تکرار شونده‌ی روز و شب را به جای بیست و چهار ساعت، صد و بیست ساعت در نظر بگیرم زندگی خیلی بهتر می‌شود. یعنی پنج روز. با سعی و خطا به این پنج رسیده‌ام. بعد از صد و بیست ساعت، تمام کارهایم را معمولاً انجام داده‌ام، دوستانم را دیده‌ام، به جاهایی که می‌خواستم رفته‌ام و کاملاً آماده‌ام دوره‌ی بعدی چرخه‌ را آغاز کنم. مهم‌تر از همه، بیست و چهار ساعت برای انتظار کشیدن کافی نیست. تا انتظار ِ مرا فرشته‌ها از چشمانم بگیرند، آن را به آسمان ببرند، آنجا بسته‌بندی کنند، تمبر بزنند، مهر کنند، به فرشته‌ی دیگری بدهند، قطار ابری‌شان بیاید، ببرد، برسد، حتماً بیست و چهار ساعت تمام شده است و من فکر می‌کنم که چرا امروز هم انتظارم بی‌نتیجه ماند. اما بعد از صد و بیست ساعت حتماً به سر می‌رسد این انتظار، یا کارم انجام می‌شود یا بالاخره از کسی که باید خبری می‌رسد که خودتان می‌دانید این مورد دوم از انجام شدن هر کاری مهمتر است. بعد از صد و بیست ساعت کمتر پیش آمده انتظارم برگشت بخورد.

 

یک نکته‌ی جالب این است که چند وقتی است در ترافیک سنگین گیر نکرده‌ام. شاید ترافیک نیست یا مسیرهایی که می‌روم طوری با سیر حرکت ماشین‌ها جفت و جور می‌شود که اینگونه به نظرم رسیده است. اما این قضیه در کنار کیک‌هایی که احیاناً یواشکی در کوچه پس کوچه‌ای می‌خورم تا از گرسنگی تلف نشوم، و چکه‌ی روغن ماشین که خود به خود بند آمده، کارهایی که خوب انجام می‌شود، مخصوصاً آن نیمه کاره‌ها که مدتی آرامشم را مختل کرده بود، شباهت اتفاق‌های سیاسی که نه چیزی را بهتر می‌کند و نه دیگر مدت‌هاست انتظار بهتر بودن از  آن‌ها دارم، و مهمتر از همه دیدار با کسانی که برایم همیشه اهمیت داشته‌اند،  همه حکایت از همگرایی وقایع خارجی و حس‌های درونی من دارد.

 

و آخر اینکه امروز در یک جلسه‌ی برخوانی و بررسی شاهنامه شرکت کردم، که تا چند هفته‌ی آینده ادامه دارد و این‌که صحبت از فرهنگسرا شد و به یاد این پست دو سال پیش («انجام شد» حتماً یه فاعل هم داشته دیگه )  افتادم که شاید  بد نباشد مجدداً شما هم بخوانیدش.

نخواستنی‌ها

همه دوست دارند از یک چیزهایی خوششان نیاید و این استثنا ندارد.

از این هم فراتر؛ هر کسی باید از چیزهایی بدش بیاید و برای نرسیدن به آنها یا خلاص شدن از دست‌شان خودش را به آب و آتش بزند.

این، آن روی سکه‌ی خواسته‌هاست.

خواستنی‌ها مثل خوبی‌ها هستند. دیده نمی‌شوند. باشد خوب است. وقتی که نیست تازه به یادش می‌افتی. نبودش در تو حس اندوه را برمی‌انگیزد. منزجز نمی‌شوی از نبودش. این بدی است که اگر باشد حالت را بد می‌کند. بدی، همان نخواستنی‌هاست.

وقتی نمی‌خواهی، می‌دانی که نمی‌خواهی، زنده‌تری. چه کسی می‌گوید یا مرده‌ای یا زنده؟ من میانه‌اش را دیده‌ام. یک سوم‌اش را، و سه چهارم‌اش را. از مرگ تا زندگی مثل یک نردبان است. پله‌های زیادی دارد. اما بالاخره روی یکی‌شان ایستاده‌ای.

اگر مدام فکر کنی به خواسته‌هایت، کمی زنده‌ای. آنقدر که فقط به آن‌ها برسی. آنقدر که اگر نرسی، کمی می‌میری.

اگر مدام فکر کنی به خواسته‌هایت، چون همه‌اش خواستنی است، انتخاب نمی‌کنی. احساس پیروزی نخواهی داشت. پیروزی در رقابت نیست. در جنگ است. در رقابت فقط می‌بری. تشویقت می‌کنند.

غرور از آن ِ جنگوهاست.

خوب بیاندیش که چه چیزی نمی‌خواهی. تا بتوانی مغرور باشی. تا بتوانی انتخاب کنی. تا بترسی. آنگاه به بالای نردبان زندگی می‌رسی.

 

بهنام

همگام با زندگی‌ات

حسی خوشایند است اگر همیشه همگام با زندگی‌ات پیش روی. زندگی تو، همه‌اش درون تو نیست. هر چه که به تو مربوط باشد هم مال تو نیست. اما چون به هر شکلی ارتباطی با تو پیدا کرده است، نخی هرچند نازک از آن قضیه به تو بسته شده است، باید حواست به آن باشد، مدیریت‌اش کنی. وگرنه با همان نخ نازک تو را به دنبال خود خواهد کشید.

آن قسمت از زندگی که درون توست، با سرعت خودت پیش می‌رود. پس نه لازم است در پی آن بدوی، و نه آن را به زور به دنبال خود بکشی.

اما همان بخش‌هایی که با نخ یا طناب به تو بسته شده‌اند، کم پیش می‌آید همگام با تو باشند. یا در جایی ایستاده‌اند، و تو می‌خواهی آن‌ها را به زور حرکت دهی، یا با اتصالی قوی تر از آنچه با تو دارند، به دیگری وصل هستند، به کسی که مسیری متفاوت را می‌پیماید، یا باید به دنبال او بدوی یا انرژی بسیاری صرف کنی برای آنکه حداقل بر سر جای خودت بمانی.

این‌ها همان قسمت‌هایی از زندگی‌ات هستند که تنها برای بودنشان باید انرژی صرف کنی. این اصلاً خوب نیست. تنها وجود داشتن یک چیز، یعنی روزی به دستش آورده‌ای و حالا اگر نمی‌دانی با آن چه کنی یا باید رهایش کنی، یا همانجا بماند. مانند کتابی که روزی خریده‌ای، دیگر نمی‌خوانی‌اش، اما لازم نیست برای داشتن آن در کتابخانه تلاشی کنی.

چیزی را که به دست آورده‌ای، باید تو را به کار آید، تغییرش دهی، یا از آن استفاده کنی. باید حضورش را در زندگی‌ات ببینی. حضوری که زندگی را طراوت می‌بخشد، ابعادش را افزون می‌کند، تو و آن چیز با هم راه را می‌پیمایید، پس هم‌کلام می‌شوید، به حرف‌های یکدیگر گوش می‌دهید. حرف‌هایی از جنس تو و خود آن چیز، تا از وجودش بهره‌ای جویی.

پس اگر دیدی، تنها برای حفظ یک چیز تلاش می‌کنی، چیزی که یا می‌خواهد از تو فرار کند، یا دیگر هم‌پایت نمی‌آید، یعنی دنیا آن را به دیگری هدیه داده یا به حال خود رهایش کرده است. به هر حال دیگر نه در آن بخش زندگی که در تو جاری است جایی دارد، نه چون دیگر متعلقاتت، در کنار تو ایستاده است.

آن، نه بد است نه خوب. تنها، دیگر هم‌مسیر با تو نیست. گمان مبر اگر چیزی را که روزی داشتی، نخواستی‌اش، یا ندانسته از تو ستاندنش، بدی ِ توست یا آن. تفاوت تو است با آنچه بودی. یا تفاوت آن است با آنچه هستی.

تا جایی می‌توانی تفاوت‌ها را کناری نهی، یا تغییری ایجاد کنی، آنچنان که می‌خواهی. از حد‌ش که بگذری، انگار که بخواهی با رنگ سفید دیواری را سبز کنی. هر چه هم تلاش کنی نمی‌توانی.

پیش از آنکه گره‌هایی که به تن‌ات بسته شده خسته‌ات کند، یا آنقدر زور دهی تا بخواهند بگسلند، با دست بازشان کن. خودت را رها کن، که این رهایی نه از دست دادن چیزی از توست، که کنار گذاشتن آن است که نمی‌خواهی‌اش. کاش خیلی زود تفاوت میان خواسته‌ات را از عادت به داشته‌هایت  درک کنی. که آنگاه می‌دانی آن بخشی از زندگی از آن توست که همراهت می‌آید، که هست، تا مجال آن یابی که به ادامه‌ی راه بیندیشی با آن، نه تنها به بودنش.

به هرچه از تو عقب افتاده، یا پیشی گرفته است، خوب بیاندیش تا دریابی می‌تواند هم‌پایت باشد یا نه، که اگر نه، رها کنی خود را، و به گونه‌ای سهم‌ات را از هر چه هست در اختیار گیری که آرامش‌ات را در کنارش به جای نگذاری.

تو باید همیشه هم‌گام با زندگی‌ات پیش روی، چه آنچه درون توست، چه آنچه با توست.

 

بهنام

بدون عذر شرعی

اساساً از اینکه چیزی مرا محدود کند، فشارم دهد مثل فنری که نباید در برود، حال بدی پیدا می‌کنم، بی‌قرار می‌شوم. همین است که دوران سربازی یکی از غیر قابل تحمل‌ترین دوره‌های زندگیم بود، گرچه سربازی سختی نداشتم. این فکر که می‌دانستم باید صبح خیلی زود بیدار شوم، آزارم می‌داد. نه به این خاطر که خواب را خیلی دوست دارم، آن بایدی که پشت ماجرا بود عذابم می‌داد. دوست داشتم بدانم اگر بخواهم بخوابم، می‌توانم.

جدای از مسئله‌ی دینی روزه، روزه گرفتن کمی تا قسمتی به آیینی سنتی که گاهی همراه با بازنوازی حس خوش تشویق‌های کودکی است تبدیل شده. یعنی چیزی جدای از دین داری. خب خیلی لذت بخش است بعد از ساعت‌ها چیزی نخوردن، نان بربری تازه و خامه و آش رشته و شله‌زرد بر سر سفره باشد. همه به این بهانه دور هم جمع می‌شوند، که مهمانی افطار است و حتی من که روزه نمی‌گیرم هم در این ماه سر سفره‌ی افطاری می‌نشینم. سحری خوردن هم که نوعی خرق عادت است و آدم ذاتاً از چیزهای نو لذت می‌برد. گیرم که هر سال باشد، اما چون یازده ماه دیگر اینگونه نیست، بازهم نو به حساب می‌آید.

اما ورای همه این‌ها و به علاوه‌ی اینکه اگر روزه بگیرم پدربزرگم حتی بیشتر از خدا از این کار من خوشنود خواهد شد، آن "اجبار" روزه، مثل قضیه‌ی سربازی، حال خوشم را دگرگون می‌کند. احساس می‌کنم در صندوق‌عقب ماشین حبس شده‌ام. نه هر ساعت چیزی می‌خورم، نه اگر که بخواهم هم  به یاری تمهیدات مرشدانه‌ی حکومتی مبنی بر روانه کردن تمامی بندگان خدا به سوی بهشت موعود، در این ماه چیزی برای خوردن هست. دیگر کارهای منکر را هم به همان حد معمول که روزه‌دار و بی‌روزه مجاز می‌دانند انجام می‌دهم. اما اینکه می‌دانم اگر بخواهم کمی پا را فراتر نهم، که در حد همین اگر و شاید بیشتر نیست، یا لقمه‌ای در دهانم بگذارم، ندایی درونی گوشم را نمی‌پیچاند که مرا نهی کند، آرامش بزرگی است برای من.

این حرف بی‌ارتباط نیست با نوع درس خواندنم که هیچ وقت برنامه‌ریزی ساعتی و دقیقه‌ای برایش نداشته‌ام، و نوع کار کردنم که هر کس می‌خواهد قراری با من بگذارد باید مشخصاً آن قرار را از قبل تنظیم کند چراکه روندی مثل هر روز از فلان ساعت تا بهمان ساعت شرکت هستم اصلاً در کار من نیست، و هر چیز دیگری که برای من تابع برنامه‌های از پیش تعیین شده و ابلاغی نخواهد بود.

از فیض روزه، همان که هر روز عصر با خانواده‌ام به دور میز می‌نشینم و چنان عصرانه‌ای می‌خورم که روزهای دیگر سال حوصله‌ی فراهم آوردنش نیست، مرا بس است.

عبادات شما مقبول درگاه خداوند باشد.

 

بهنام

از این‌همه ترس که هنوز نشناختی‌شان خشنود باش

به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته، اما خوشحال. وارد اتاقت می‌شوی. نگاهت بر یک عروسک بزرگ و سفید خیره می‌ماند. صبح که می‌رفتی آنجا نبود. همان عروسکی که وقتی خریدی‌اش فقط و فقط به آن لبخندی فکر می‌کردی که بعد از دیدنش به تو هدیه خواهد داد. چیزهای دیگری هم در اتاقت هست. آشنا، اما نه متعلق به تو. می‌دانستی قرار است کتابی را که لازم‌اش داشتی برایت بفرسد. اما اصلاً انتظار دیدن این‌ها را نداشتی. برای انتخاب نام احساسی که داری مردد می‌مانی. این اولین بار بود که چنین چیزی را تجربه کردی. هیچ وقت آنچه را که داده بودی، برایت پس نفرستاده بودند.

فکر می‌کنی و باز هم فکر می‌کنی. که باید از دیدنشان ناراحت شوی، یا این کار به نظرت مضحک بیاید و بخندی و یا، خدایا، کودک بودن را اینجا تجربه می‌کنی. کودک بیش از هر کسی مبهوت می‌ماند، چون نمی‌داند باید چه کند.

به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته، اما حالا می‌ترسی خوشحال باشی. دیگر نام احساست را پیدا کرده‌ای؛ بی‌تفاوتی. اگر بی‌احساس شده باشی برای همیشه چه؟ در فیلم‌ها دیده‌ای که در این مواقع بی‌قراری می‌کنند، دلتنگ می‌شوند، حتی کمی به عقب بر می‌گردی، فیلم که هیچ، حتی بی‌قراری گذشته برای یک تماس، یا دیدار را نداری. این بیشتر از هر چیزی تو را می‌ترساند. یعنی این مهم‌ترین چیز، این خاص‌ترین چیز زندگی برایت عادی شده است؟ هجوم افکار نامتناهی.

به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته و حال با انبوهی از تفکرات حجیم، بی آغاز، بی‌پایان، که فقط به دنبال تلنگری هستند که روی سرت خراب شوند، مانند وسایلی که به زور در کمدی جا داده‌ باشی‌شان و بی‌مهابا در کمد را باز کنی، روی سرت خراب می‌شوند و باز هم ساعت‌ها وقت لازم داری تا دوباره همانجور بی‌نظم در کمد روی‌هم تل‌انبارشان کنی، که فقط در کمد را ببندی، دیگر نبینیشان، می‌دانی که چیزی را مرتب نکرده‌ای، می‌دانی فقط دیگرانی را که وارد اتاقت می‌شوند فریب می‌دهی با دیدن فرش خالی از وسایل، اما خودت گول نمی‌خوری، انگار که کمد در نداشته باشد، بی‌نظمی جدیدشان را که حالا حالتی عمودی به خود گرفته از پشت در ِ بسته‌ی کمد هم می‌بینی، رنجت می‌دهد. اما به هر حال می‌توانی گاهی فراموششان کنی تا اینکه به هر دلیلی این در ِ نامرئی کمد باز می‌شود و باز روز از نو روزی از نو.

به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته و فقط همین تلنگر را کم داشتی تا باز تنها بنشینی پشت میز، پای کامپیوتر، میانه‌ی ابروانت را گره دهی، این را خودت هم نمی‌دانی تا اینکه دوستی به تو گوشزد می‌کند که این گره‌ ابروانت برای چیست، و تازه می‌فهمی که ناراحتی‌ات را اینگونه در چهره منعکس کرده‌ای، دلت برای آن‌ موقع که قبل از یک تماس یا دیدار، دلشوره داشتی تنگ می‌شود. چه برسد به اینکه همچون چیزی را که امشب دیدی، آنموقع می‌دیدی.

فقط این را می‌دانم که داستان، داستان دو دو تا، چهار تا نیست. این را می‌دانم که از روی منفعت طلبی کسی اینگونه نمی‌شود. این را می‌دانم که همیشه ترس‌هایی نهفته در دل وجود دارد، که منتظر یک نگاه است تا خود را نشان دهد، آن نگاه در غیرمنتظره‌ترین لحظه‌ی زندگیت رو در روی تو قرار می‌گیرد، می‌فهمی که چیزی قلبت را قلقلک داده، باز هم ترسیده‌ای، از همان ترس‌های خوش‌آیند، باز احساس می‌کنی همان بچه‌ی هجده ساله شده‌ای.

در دل تو آنقدر ترس‌های ناشناخته وجود دارد، که تا آخر عمرت باز هم مزه‌اش را خواهی چشید. اما دیگر به این سادگی‌ها نمی‌لرزی، به قولی پوستت کلفت می‌شود، دیگر نباید انتظار داشته باشی همانی که هفت هشت سال پیش تو را از خود بیخود کرد، امروز هم شادی ِ بی‌خیالیت را نقش بر آب کند. اما کس دیگری حتماً جایی هست که با اولین نگاهش، باز هم قلبت تند می‌زند، باز هم تو را کودک می‌کند.

از این‌همه ترس که نشناختی‌شان، و از این‌همه کودکی که همیشه با تو می‌ماند خوشنود باش.

 

بهنام

بعد از آنکه ... ـ

افسانه‌ها می‌گویند، ورم‌وود (Wormwood) برادرزاده‌ی شیطانی به نام اسکروتیپ (Screwtape) در تلاش است یکی از ابناء بشر را گمراه کند. ورم وود هرآنچه را که عمویش می‌گوید به کار می‌بندد، اما وجود چیزی به اسم "تمایل آزاد" در انسان مانع از گمراهیش می‌شود. در نهایت، اسکروتیپ تدبیر جدیدی برای او می‌اندیشد که گریزراهی از آن نیست.

اول، تبین گمراهی از نگاه این افسانه، تا بدانیم چه بلایی بر سر او خواهد آورد.

از آنجاکه اسکروتیپ شیطان است و شیطان بیشتر از هر کسی هم خدا را می‌شناسد هم انسان را، بهتر است به روش او درباره‌ی گمراه کردن انسان استناد کنیم و راه را از این طریق باز شناسیم. افسانه می‌گوید جلوگیری از دسترسی انسان به ابدیت گمراهی است. تنها لحظه‌ای که ابدیت با زمان متقاطع می‌شود لحظه‌ای اکنون است. اسکروتیپ می‌داند انسانی که در اکنون زندگی می‌کند، در هر لحظه، ابدیت را تجربه خواهد کرد. ابدیت، یا حرکت به بی‌نهایت، اوج لذت زندگی را به همراه دارد.

ورم‌وود ناشی است و گمان می‌کند اگر انسان در گذشته سیر کند، از "اکنون" غافل می‌شود. تلاش او بی‌نتیجه می‌ماند. چراکه گذشته تنها اتفاقی است که انسان بر آن احاطه دارد. اطلاعات کافی درباره‌ی آنچه که گذشت، فکر را مشغول می‌کند، اما در عین حال او را به کشف گره‌ها و در نهایت گذر از بد به خوب هدایت خواهد کرد. حتی بیم آن می‌رود که گذشته، فرد را به اکنون رسانده، رستگاری را موجب شود.

اسکروتیپ کلید حل مسئله را زیستن در " آینده" می‌داند.

آینده دو ویژگی بسیار مهم دارد؛ اول، علاقه‌ی انسان به آینده است. او آموخته که برای بهتر شدن کارها باید برنامه‌ریزی کند. برنامه‌ریزی برای آینده، راه رفتن بر لبه‌ی تیغی است که هر دو سمت آن پرتگاه ِ غرق شدن در آینده و گذر از اکنون است. با نگاه به آینده، می‌توان قدم‌های مستحکم در زمان حال برداشت.

دوم، ناآشنا بودن نسبت به آینده است. این ناآشنایی، آن را در عین حال که جذاب می‌نماید، ترسناک و تهدیدکننده نیز می‌کند.

شیطان افسانه‌ی ما وعده‌ی چیزی را می‌دهد مانند «بهشت زمینی». راه ورود به آن اینگونه است:

بعد از آنکه «فلان» شود، دیگر خوشبخت می‌شوم. با این عبارت، تو «اکنون» را رها می‌کنی و در آینده به سر می‌بری.

این «بعد از آنکه» هیچ گاه تحقق نمی‌یابد. چراکه همیشه شروطی اغنا نشده باقی‌اند، که اجازه‌ی خوشبخت بودن را نمی‌دهند. باید صبر کرد «تا اینکه ...»

بدین‌گونه، اسکروتیپ، راه گمراهی ابدی انسان را به ورم‌وود آموخت.

 

اگر تو همین راه را بر‌گزینی، تمرین‌ می‌کنی‌اش، پس ماهر می‌شوی در یافتن شروطی پنهان، دور از ذهن، تا همیشه اغنانشده بمانند، تا هیچ‌وقت خوشنود نباشی.

 

اگر اینگونه که هستی، شاد نیستی، هیچگاه شاد نخواهی بود، حتی بعد از آنکه ...

طلسم افسانه‌ی اسکروتیپ، خیلی آسان باطل می‌شود؛ پیش از آنکه هر اتفاقی رخ دهد، چه خوب و چه بد، شاد باش.

 

بهنام

 

پی‌نوشت: بر گرفته از افسانه‌ی The Screwtape Letters نوشته‌ی C.S. Lewis. که با TA برای بیان این مفهوم، تلفیق شده است.

یک، دو، سه

یک سوم اول، و یک سوم آخر زندگیت می‌ترسی. ترس تو از ادامه‌ی راه است و راه ِ بعد از یک سوم ِ اول، باز هم زندگیست و راه ِ بعد از یک سوم آخر، مرگ. همیشه کسانی ادعا می‌کنند که از بعدها خبر دارند. پس از تو می‌خواهند از آنان پیروی کنی تا در امان باشی. ابتدا پدر و مادر تو، و در انتها مردان دین. پدر و مادر می‌خواهند تو را از آنچه بعد از جوانی بر تو خواهد گذشت آگاه کنند و دستوراتشان درباره‌ی بایدها و نبایدهای همین دنیاست. چون به آخر می‌رسی گمان می‌کنی باید کسانی باشند مانند پدر و مادرت تا از بعد ِ راه باز هم بگویند. این است که دل می‌سپاری به کلام آنانی که از چیزهای ندیده و نشناخته می‌گویند.

ابتدا مطیع والدینی، سپس به کام خود می‌زی‌ای و در آخر مطیع حرف مردان خدا می‌شوی. اول درس می‌خوانی، سپس بی‌مبالاتی می‌کنی و در آخر، پارسا و زاهد می‌شوی. ابتدا و انتها را با ترس می‌زی‌ای و اگر خوش‌شانس باشی فقط یک سوم میانه‌ی عمرت را شاد خواهی زیست. مگر اینکه به گونه‌ای دیگر بیاندیشی.

 

بهنام

وقتی مرا می‌خوانی، اگر ابتدا لبخند زدی یعنی جذب شده‌ای. پس تا انتها را می‌خوانی. نزدیک پایان نوشته چون اشک به چشمانت آمد، یا از ته دل شاد شدی، یعنی مرا فهمیده‌ای. که این یعنی نه مرا، که این مفهوم را می‌شناسی. چون اینگونه شد، بهتر است بمانی و کمی بر این مسئله‌ی مشترک تعقل کنی. اگر توانستی بخشی را تغییر دهی، یا چیزی بر آن از خود بیافزایی، حفظش کن، و شادی کن از دانستن چیزی که حتماً تو را روزی به کار آید، که هرگز از تو جدا نمی‌شود. که تو والایی از آن جهت که توأماً حس می‌کنی و تفکر.