یک سوم اول، و یک سوم آخر زندگیت می‌ترسی. ترس تو از ادامه‌ی راه است و راه ِ بعد از یک سوم ِ اول، باز هم زندگیست و راه ِ بعد از یک سوم آخر، مرگ. همیشه کسانی ادعا می‌کنند که از بعدها خبر دارند. پس از تو می‌خواهند از آنان پیروی کنی تا در امان باشی. ابتدا پدر و مادر تو، و در انتها مردان دین. پدر و مادر می‌خواهند تو را از آنچه بعد از جوانی بر تو خواهد گذشت آگاه کنند و دستوراتشان درباره‌ی بایدها و نبایدهای همین دنیاست. چون به آخر می‌رسی گمان می‌کنی باید کسانی باشند مانند پدر و مادرت تا از بعد ِ راه باز هم بگویند. این است که دل می‌سپاری به کلام آنانی که از چیزهای ندیده و نشناخته می‌گویند.

ابتدا مطیع والدینی، سپس به کام خود می‌زی‌ای و در آخر مطیع حرف مردان خدا می‌شوی. اول درس می‌خوانی، سپس بی‌مبالاتی می‌کنی و در آخر، پارسا و زاهد می‌شوی. ابتدا و انتها را با ترس می‌زی‌ای و اگر خوش‌شانس باشی فقط یک سوم میانه‌ی عمرت را شاد خواهی زیست. مگر اینکه به گونه‌ای دیگر بیاندیشی.

 

بهنام