شرط ناقض مقتضای ذات عقد باطل است؛

و آن کاری که باعث می‌شود چرخ زندگی دیگر نچرخد،

و نیز دوستی

و آن احساس

.

.

.

و هر چیزی از این دست.

 

دو شاهکار ادبی PMC

اول: احتمالاً دارم عاشقت می‌شم، انگار دارم عادت می‌کنم دور و برم ببینمت ...!!!

دوم: نکنه بهت نگفتم که چقدر عاشقت هستم!!!

راست و دروغ

وقتی می‌خواهم دروغ‌هایی بنویسم تا شما از آن‌ها لذت ببرید، و احیاناً پیش خودتان تحسینم کنید، آنقدر کلامم ناشیانه می‌شود، و افکارم متمرکز، که با خواندن بخش اولش، راهتان را می‌گیرید و می‌روید جای دیگری.

هروقت کسی راست می‌گوید، از همه چیز می‌گوید؛ چیزهایی که ظاهراً ربطی به هم ندارند. اما واقعاً راست هستند. هیچ وقت یک چیز، یک شکل، به یک صورت بر ما تأثیری عمیق نمی‌گذارد که بشود درباره‌اش، چند صفحه‌ی درست و راست نوشت، بدون آنکه کلامی ساخته شده، یا حداقل چیزی وام گرفته‌ از کسی در آن نباشد. هر چیز واقعی، از یک نقطه شروع می‌شود، با دیگر نقاط زندگیمان یکی یکی پیوند می‌خورد تا حجمی از واقعیت را بسازد. حجمی که هر کجایش دست بگذاری، دست گذارده‌ای بر روزی از روزگار، چیزی از جایی، تا همه‌اش باهم واقعی شود، برای تو و همان واقعیتی که هیچ‌کس جز تو آن را نمی‌بیند. چون تنها همان یک نقطه‌ی شروع بین تو و دیگران مشترک است و هر کس حجمی از آن می‌سازد بر اساس زندگی خودش. برای همین است که دو آشنای قدیمی، دو خواهر و برادر، یا دوست چندین و چند ساله، از بودن با هم بیشتر لذت می‌برند تا با غریبه‌ها. نه اینکه یکی از دیگری بهتر باشد یا بدتر. به خاطر این است که آن‌ها زندگیشان بیشتر با هم بوده، یک نقطه‌ی شروع، جور مشابهی نقاط دیگر را می‌یابد، واقعیت‌هایی که می‌سازد بیشتر با هم همخوانی دارد. آنوقت آن‌دو فکر می‌کنند تفاهم بیشتری دارند، یا بیشتر مثل هم فکر می‌کنند. اما نمی‌دانند که فقط بیشتر مثل هم زندگی کرده‌اند. این اتفاق گاهی بین دو غریبه هم می‌افتد، همانهایی که یک شبه دوست صد ساله می‌شوند، به همین خاطر که به یک دلیلی از نقطه‌ی شروع مشترکی، به جاهای خیلی مشابهی رفته‌اند.

حالا هر کسی که حرف راستی از دهانش بیرون بیاید، کافی است یکی یکی نقاطش را بگیرد و برود تا بشود یک کتاب، بی آنکه پرت و پلا گفته باشد. اما کسی که حرف راست را می‌خواهد خودش بی آنکه به جایی وصل باشد درست کند، ربط‌هایی می‌دهد بین چیزهای این دنیا، که هیچ کس سر و تهش را نمی‌فهمد، چه برسد که کسی دروغ بگوید.

من همیشه دروغگوها را از حواس خیلی جمعشان، از تمرکز حرف‌هایشان حتی بعد از دو ساعت حرف زدن، از هم‌سو و هم‌جهت بودن تمام نوشته‌هایشان می‌شناسم. مثل روزنامه‌نگاران، یا آدم‌های حکـومـتی که می‌خواهند براساس یک دستوری، یا برنامه‌ی از قبل تعیین‌شده‌ای خوشحالی را به دیگران سرایت دهند. بیشتر آدم را ناراحت می‌کنند.

 

بهنام

فاجعه ها

این‌ها فجایع انسانی است که

    بعد از خوردن یک متر و نیم ساندویچ باز هم گرسنه باشی.

    بعد از ده ساعت خواب، هنوز بی‌هوش بر تخت، در حال خواب دیدن باشی.

    بعد از یک کیلومتر قدم زندن با کفش‌های جدید، در مغازه کفش فروشی، کفش‌ها را بخری و به خانه بیایی و ببینی که پایت را می‌زنند.

    بعد از چهار بار نمی‌دانم چی، باز هم دلت بخواهد.

 

و این‌ها فجایع غیر انسانی است که

    آب نبات چوبی را از ترس تمام شدن، هیچ وقت نخوری.

    برای تفریح، چت کنی.

    بعد از دوست داشتن کسی، دیگر به او محل نگذاری.

    برای شروع ارتباط با کسی، جزوه و کتاب تبادل کنید.

     برای زنگ زدن به کسی مجبور باشی فکر کنی.

لذت، شوق، خلق

خواندن، مرا سرمست می‌کند. مثل وقتی است که کنار کسی که دوستش داری خوابیده‌ای، و یک لحظه سرت را بر می‌گردانی تا ببینی‌اش. و با اینکه می‌دانستی آنجاست، از دوباره دیدنش خوشحال می‌شوی. وقتی می‌خوانم، چیزهایی می‌شنوم که قبلاً هم می‌دانستم. ولی باز شنیدنشان، فهمیدنشان، دانستن اینکه کس دیگری هم آن‌ها را همانطوری حس می‌کند که من، روحم را پالایش می‌دهد. خواندن، زندگی کردن است بعد از دیدن فرشته‌ی مرگ، امیدواری است وقتی در وسط دریا از هر کمکی ناامید شده‌ای. بیداری است، بعد از روزها خواب. خواندن، مثل غذایی است گرم در بالای کوه، در جایی که حتی برای چای درست کردن هم چوب کافی نیست. اینکه این غذای گرم از کجا می‌آید فقط می‌تواند یک معجزه باشد.

نوشتن، تکرار لذت است. لذت آن چیزی که فهمیدمش. لذت دریافت. هرچه می‌دانیم از جنس زبان است و نوشتن، بازگرداندن آن چیزیست که از فرم خود خارج شده، به دنیای قبلی‌اش. نوشتن و زندگی، نوشتن و فهم، از یک جنس‌اند برای آدمی.

وقتی می‌خوانم، احساس می‌کنم در دنیای آفرینندگان، دنیای خدایان بی ادعا شریک هستم. با آن‌ها نشست و برخواست دارم، مرا به جمع‌شان راه داده‌اند. از دیدن آنچه خلق می‌کنند به وجد می‌آیم. میل به آفریدن در من جان می‌گیرد. مانند درختی که از رشد باز ایستاده، بهار می‌شود، جنبش اطرافیانش را می‌بیند، به وجد می‌آید، کش و قوسی به تنه‌اش، شاخه‌هایش می‌دهد، دردی لذت‌بخش را به جان می‌خرد، و وارد میدان می‌شود. می‌جنگد تا سر برآرد.

این دو لذت، هیچ همتایی در دنیاهای دیگر ندارند.

 

کتاب دیوانه بازی ِ کریستین بوبن را بخوانید.