راست و دروغ
وقتی میخواهم دروغهایی بنویسم تا شما از آنها لذت ببرید، و احیاناً پیش خودتان تحسینم کنید، آنقدر کلامم ناشیانه میشود، و افکارم متمرکز، که با خواندن بخش اولش، راهتان را میگیرید و میروید جای دیگری.
هروقت کسی راست میگوید، از همه چیز میگوید؛ چیزهایی که ظاهراً ربطی به هم ندارند. اما واقعاً راست هستند. هیچ وقت یک چیز، یک شکل، به یک صورت بر ما تأثیری عمیق نمیگذارد که بشود دربارهاش، چند صفحهی درست و راست نوشت، بدون آنکه کلامی ساخته شده، یا حداقل چیزی وام گرفته از کسی در آن نباشد. هر چیز واقعی، از یک نقطه شروع میشود، با دیگر نقاط زندگیمان یکی یکی پیوند میخورد تا حجمی از واقعیت را بسازد. حجمی که هر کجایش دست بگذاری، دست گذاردهای بر روزی از روزگار، چیزی از جایی، تا همهاش باهم واقعی شود، برای تو و همان واقعیتی که هیچکس جز تو آن را نمیبیند. چون تنها همان یک نقطهی شروع بین تو و دیگران مشترک است و هر کس حجمی از آن میسازد بر اساس زندگی خودش. برای همین است که دو آشنای قدیمی، دو خواهر و برادر، یا دوست چندین و چند ساله، از بودن با هم بیشتر لذت میبرند تا با غریبهها. نه اینکه یکی از دیگری بهتر باشد یا بدتر. به خاطر این است که آنها زندگیشان بیشتر با هم بوده، یک نقطهی شروع، جور مشابهی نقاط دیگر را مییابد، واقعیتهایی که میسازد بیشتر با هم همخوانی دارد. آنوقت آندو فکر میکنند تفاهم بیشتری دارند، یا بیشتر مثل هم فکر میکنند. اما نمیدانند که فقط بیشتر مثل هم زندگی کردهاند. این اتفاق گاهی بین دو غریبه هم میافتد، همانهایی که یک شبه دوست صد ساله میشوند، به همین خاطر که به یک دلیلی از نقطهی شروع مشترکی، به جاهای خیلی مشابهی رفتهاند.
حالا هر کسی که حرف راستی از دهانش بیرون بیاید، کافی است یکی یکی نقاطش را بگیرد و برود تا بشود یک کتاب، بی آنکه پرت و پلا گفته باشد. اما کسی که حرف راست را میخواهد خودش بی آنکه به جایی وصل باشد درست کند، ربطهایی میدهد بین چیزهای این دنیا، که هیچ کس سر و تهش را نمیفهمد، چه برسد که کسی دروغ بگوید.
من همیشه دروغگوها را از حواس خیلی جمعشان، از تمرکز حرفهایشان حتی بعد از دو ساعت حرف زدن، از همسو و همجهت بودن تمام نوشتههایشان میشناسم. مثل روزنامهنگاران، یا آدمهای حکـومـتی که میخواهند براساس یک دستوری، یا برنامهی از قبل تعیینشدهای خوشحالی را به دیگران سرایت دهند. بیشتر آدم را ناراحت میکنند.
بهنام