پاسخ بی پرسشی
برخی از پاسخها مانند پرسش هستند. پاسخی که ذهن را درگیر میکند. اما سؤالی در آن نیست. پاسخی است بیراه، پاسخی است دور از سرمستی، دور از هستی. پاسخی بی لذت اغنا، بی شوق مرور، مرور آنچه که برایش تلاش کردهای.
همه راهی از آنجا آغاز میشود که گمانی در سر میپروری، در راه قدم میگذاری تا بیازمایی گمانات را، و چون به انتها میرسی، بی هیچ تفاوتی که گمانات بر واقعیت منطبق بوده یا نه، پنداری دیگر میپروری، تا باز هم راهی باشد برای رفتن، چیزی باشد برای آزمودن. که بیرمقی از پیمودن، توقف کردن بعد از آزمودن، خود مرگ است و بیاهمیتترین چیز آن است که به تأیید رسیدهای یا انکار.
من بودم که اینجا تنها، اینجا با دیگری، با ترس، با خنده، غم، تهی، خوشحال، لبریز، با کتابی در دست، در پی خویش،ترسان، هراسان از بیخودیام، بیرنجیام، رفتهام تا همین باشم بی هیچ کم، هر روز بیش. همین باشم و پندارم که نیم، پندارم که دیگریام. هر گاه مرا ببینی، شاید گمان کنی همه چیز برای من از همان ابتدا همین بوده، و کی خواهی دانست چهها رفت و چه شد، تا بدینجا رسیدهام.
من نیز تو را اینگونه میبینم، مگر خود بنشینی و برای من بگویی از تمامی آنچه بر تو رفته، آنچه ذهنت را زیر بار پرسش توانا کرده است.
و همین است تفاوت راهها؛ که بعضی میپیمایند همانگونه که همیشه، و میروند درست مانند روز اول، با همان اسلوب، با سرعتی دیگر، شاید کندتر، شاید تندتر، اما ناخودآگاه، بی تغییر. ذهنشان جویای ابهام است تا اندیشه کند برای رفع آن. ذهن سرخوردگی را دوست دارد. از آن جهت که میداند هر پاسخ پایان آن راه است و چه محدودند راههای گرفتار کردن ذهن پرسشگر، و چه شبیهاند ابهامهای زندگی.
آن کس که به آن پاسخ بی ریشه، به آن پاسخ سنگین، سنگین تر از سؤالی درست، دست یافت، بی آنکه بداند، ذهنش را وادار میکند تا آخر عمر با سنگینی آن پاسخ راهش را بپیماید. توشه را کج بر محمل گذارده، ابهام خواستنی ذهن را کشته، سنگینی شیرین نادانی را با دانایی ِ نادرست معاوضه کرده، توانش را صرف جابجایی سنگهایی کرده است از اول راه به آخر آن، که هم در اول راه بودند هم در آخر آن، بی آنکه تو بخواهی. سنگ را حمل کرده است و آخر عمر مینشیند به گله گذاری از دنیا که این چه سختی است بر من که ندانم بهر چیست، که این همه پیمودم و آنچه را تحفه آوردم که هماننداش همیجا هست. میگوینداش که آنچه آوردی بیراه بوده، سختی کشیدهای، عرق ریختهای، درگیر بودهای، اما برای چه؟ برای بیسؤالی.
این را که گفتم تعمیم بده بر تمام جهات زندگیات. که اگر کار، کار باشد، خانه خانه و خانوادهات یاریات، هر روز به آزمونی جدید پیش میروی تا ذهنت را ورزیده کنی به بار پرسش. و اگر کار بیکاری باشد و خانه؛ آوارهای، خانواده؛ خاری، تمام زندگیات صرف آن خواهد شد که کنار بیایی با بدیاش، سنگینی سنگوارهاش، کجیاش و در آخر راه، ذهنت را به بار بیجوهر، به بار بیمعنا، به بار بیرونق عادت دادهای، و هیچ از آن عایدت نخواهد شد، به جز خستگی راه، و بینصیبیات از زندگی.
بکوش تا همیشه پرسشگر باشی و بیپاسخ ناسره.
بهنام