به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته، اما خوشحال. وارد اتاقت می‌شوی. نگاهت بر یک عروسک بزرگ و سفید خیره می‌ماند. صبح که می‌رفتی آنجا نبود. همان عروسکی که وقتی خریدی‌اش فقط و فقط به آن لبخندی فکر می‌کردی که بعد از دیدنش به تو هدیه خواهد داد. چیزهای دیگری هم در اتاقت هست. آشنا، اما نه متعلق به تو. می‌دانستی قرار است کتابی را که لازم‌اش داشتی برایت بفرسد. اما اصلاً انتظار دیدن این‌ها را نداشتی. برای انتخاب نام احساسی که داری مردد می‌مانی. این اولین بار بود که چنین چیزی را تجربه کردی. هیچ وقت آنچه را که داده بودی، برایت پس نفرستاده بودند.

فکر می‌کنی و باز هم فکر می‌کنی. که باید از دیدنشان ناراحت شوی، یا این کار به نظرت مضحک بیاید و بخندی و یا، خدایا، کودک بودن را اینجا تجربه می‌کنی. کودک بیش از هر کسی مبهوت می‌ماند، چون نمی‌داند باید چه کند.

به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته، اما حالا می‌ترسی خوشحال باشی. دیگر نام احساست را پیدا کرده‌ای؛ بی‌تفاوتی. اگر بی‌احساس شده باشی برای همیشه چه؟ در فیلم‌ها دیده‌ای که در این مواقع بی‌قراری می‌کنند، دلتنگ می‌شوند، حتی کمی به عقب بر می‌گردی، فیلم که هیچ، حتی بی‌قراری گذشته برای یک تماس، یا دیدار را نداری. این بیشتر از هر چیزی تو را می‌ترساند. یعنی این مهم‌ترین چیز، این خاص‌ترین چیز زندگی برایت عادی شده است؟ هجوم افکار نامتناهی.

به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته و حال با انبوهی از تفکرات حجیم، بی آغاز، بی‌پایان، که فقط به دنبال تلنگری هستند که روی سرت خراب شوند، مانند وسایلی که به زور در کمدی جا داده‌ باشی‌شان و بی‌مهابا در کمد را باز کنی، روی سرت خراب می‌شوند و باز هم ساعت‌ها وقت لازم داری تا دوباره همانجور بی‌نظم در کمد روی‌هم تل‌انبارشان کنی، که فقط در کمد را ببندی، دیگر نبینیشان، می‌دانی که چیزی را مرتب نکرده‌ای، می‌دانی فقط دیگرانی را که وارد اتاقت می‌شوند فریب می‌دهی با دیدن فرش خالی از وسایل، اما خودت گول نمی‌خوری، انگار که کمد در نداشته باشد، بی‌نظمی جدیدشان را که حالا حالتی عمودی به خود گرفته از پشت در ِ بسته‌ی کمد هم می‌بینی، رنجت می‌دهد. اما به هر حال می‌توانی گاهی فراموششان کنی تا اینکه به هر دلیلی این در ِ نامرئی کمد باز می‌شود و باز روز از نو روزی از نو.

به خانه برمی‌گردی. دیر آمده‌ای. گرسنه‌ای و خسته و فقط همین تلنگر را کم داشتی تا باز تنها بنشینی پشت میز، پای کامپیوتر، میانه‌ی ابروانت را گره دهی، این را خودت هم نمی‌دانی تا اینکه دوستی به تو گوشزد می‌کند که این گره‌ ابروانت برای چیست، و تازه می‌فهمی که ناراحتی‌ات را اینگونه در چهره منعکس کرده‌ای، دلت برای آن‌ موقع که قبل از یک تماس یا دیدار، دلشوره داشتی تنگ می‌شود. چه برسد به اینکه همچون چیزی را که امشب دیدی، آنموقع می‌دیدی.

فقط این را می‌دانم که داستان، داستان دو دو تا، چهار تا نیست. این را می‌دانم که از روی منفعت طلبی کسی اینگونه نمی‌شود. این را می‌دانم که همیشه ترس‌هایی نهفته در دل وجود دارد، که منتظر یک نگاه است تا خود را نشان دهد، آن نگاه در غیرمنتظره‌ترین لحظه‌ی زندگیت رو در روی تو قرار می‌گیرد، می‌فهمی که چیزی قلبت را قلقلک داده، باز هم ترسیده‌ای، از همان ترس‌های خوش‌آیند، باز احساس می‌کنی همان بچه‌ی هجده ساله شده‌ای.

در دل تو آنقدر ترس‌های ناشناخته وجود دارد، که تا آخر عمرت باز هم مزه‌اش را خواهی چشید. اما دیگر به این سادگی‌ها نمی‌لرزی، به قولی پوستت کلفت می‌شود، دیگر نباید انتظار داشته باشی همانی که هفت هشت سال پیش تو را از خود بیخود کرد، امروز هم شادی ِ بی‌خیالیت را نقش بر آب کند. اما کس دیگری حتماً جایی هست که با اولین نگاهش، باز هم قلبت تند می‌زند، باز هم تو را کودک می‌کند.

از این‌همه ترس که نشناختی‌شان، و از این‌همه کودکی که همیشه با تو می‌ماند خوشنود باش.

 

بهنام