بعضی اتفاق‌ها مثل sms هایی هستند که دوتایش را عین هم از دو آدمی که هیچ ربطی به هم ندارند می‌گیرم. می‌مانم که سرعت دست به دست شدن این‌ها چقدر است. می‌گویم شاید سرعت زیادش به خاطر این یک‌دستی ِ اخبار مهم کشور باشد که روی یک خط راست حرکت می‌کند. سیر خبری را می‌گویم. انگار که هر روز فقط یک اتفاق قابل عرض رخ دهد که همان هم تیتر می‌شود، sms می‌شود، ای‌میل می‌شود. از طرف دیگر می‌گویم شاید ربطی به قضیه‌ی انرژی داشته باشد که اعتقادی هم به آن ندارم. به هر حال همانی که در ذهنم پرسه می‌زند را به گونه‌های مختلف، اطرافم می‌بینم.

 

چند وقت است به این فکر می‌کنم که اگر چرخه‌ی تکرار شونده‌ی روز و شب را به جای بیست و چهار ساعت، صد و بیست ساعت در نظر بگیرم زندگی خیلی بهتر می‌شود. یعنی پنج روز. با سعی و خطا به این پنج رسیده‌ام. بعد از صد و بیست ساعت، تمام کارهایم را معمولاً انجام داده‌ام، دوستانم را دیده‌ام، به جاهایی که می‌خواستم رفته‌ام و کاملاً آماده‌ام دوره‌ی بعدی چرخه‌ را آغاز کنم. مهم‌تر از همه، بیست و چهار ساعت برای انتظار کشیدن کافی نیست. تا انتظار ِ مرا فرشته‌ها از چشمانم بگیرند، آن را به آسمان ببرند، آنجا بسته‌بندی کنند، تمبر بزنند، مهر کنند، به فرشته‌ی دیگری بدهند، قطار ابری‌شان بیاید، ببرد، برسد، حتماً بیست و چهار ساعت تمام شده است و من فکر می‌کنم که چرا امروز هم انتظارم بی‌نتیجه ماند. اما بعد از صد و بیست ساعت حتماً به سر می‌رسد این انتظار، یا کارم انجام می‌شود یا بالاخره از کسی که باید خبری می‌رسد که خودتان می‌دانید این مورد دوم از انجام شدن هر کاری مهمتر است. بعد از صد و بیست ساعت کمتر پیش آمده انتظارم برگشت بخورد.

 

یک نکته‌ی جالب این است که چند وقتی است در ترافیک سنگین گیر نکرده‌ام. شاید ترافیک نیست یا مسیرهایی که می‌روم طوری با سیر حرکت ماشین‌ها جفت و جور می‌شود که اینگونه به نظرم رسیده است. اما این قضیه در کنار کیک‌هایی که احیاناً یواشکی در کوچه پس کوچه‌ای می‌خورم تا از گرسنگی تلف نشوم، و چکه‌ی روغن ماشین که خود به خود بند آمده، کارهایی که خوب انجام می‌شود، مخصوصاً آن نیمه کاره‌ها که مدتی آرامشم را مختل کرده بود، شباهت اتفاق‌های سیاسی که نه چیزی را بهتر می‌کند و نه دیگر مدت‌هاست انتظار بهتر بودن از  آن‌ها دارم، و مهمتر از همه دیدار با کسانی که برایم همیشه اهمیت داشته‌اند،  همه حکایت از همگرایی وقایع خارجی و حس‌های درونی من دارد.

 

و آخر اینکه امروز در یک جلسه‌ی برخوانی و بررسی شاهنامه شرکت کردم، که تا چند هفته‌ی آینده ادامه دارد و این‌که صحبت از فرهنگسرا شد و به یاد این پست دو سال پیش («انجام شد» حتماً یه فاعل هم داشته دیگه )  افتادم که شاید  بد نباشد مجدداً شما هم بخوانیدش.