حسی خوشایند است اگر همیشه همگام با زندگی‌ات پیش روی. زندگی تو، همه‌اش درون تو نیست. هر چه که به تو مربوط باشد هم مال تو نیست. اما چون به هر شکلی ارتباطی با تو پیدا کرده است، نخی هرچند نازک از آن قضیه به تو بسته شده است، باید حواست به آن باشد، مدیریت‌اش کنی. وگرنه با همان نخ نازک تو را به دنبال خود خواهد کشید.

آن قسمت از زندگی که درون توست، با سرعت خودت پیش می‌رود. پس نه لازم است در پی آن بدوی، و نه آن را به زور به دنبال خود بکشی.

اما همان بخش‌هایی که با نخ یا طناب به تو بسته شده‌اند، کم پیش می‌آید همگام با تو باشند. یا در جایی ایستاده‌اند، و تو می‌خواهی آن‌ها را به زور حرکت دهی، یا با اتصالی قوی تر از آنچه با تو دارند، به دیگری وصل هستند، به کسی که مسیری متفاوت را می‌پیماید، یا باید به دنبال او بدوی یا انرژی بسیاری صرف کنی برای آنکه حداقل بر سر جای خودت بمانی.

این‌ها همان قسمت‌هایی از زندگی‌ات هستند که تنها برای بودنشان باید انرژی صرف کنی. این اصلاً خوب نیست. تنها وجود داشتن یک چیز، یعنی روزی به دستش آورده‌ای و حالا اگر نمی‌دانی با آن چه کنی یا باید رهایش کنی، یا همانجا بماند. مانند کتابی که روزی خریده‌ای، دیگر نمی‌خوانی‌اش، اما لازم نیست برای داشتن آن در کتابخانه تلاشی کنی.

چیزی را که به دست آورده‌ای، باید تو را به کار آید، تغییرش دهی، یا از آن استفاده کنی. باید حضورش را در زندگی‌ات ببینی. حضوری که زندگی را طراوت می‌بخشد، ابعادش را افزون می‌کند، تو و آن چیز با هم راه را می‌پیمایید، پس هم‌کلام می‌شوید، به حرف‌های یکدیگر گوش می‌دهید. حرف‌هایی از جنس تو و خود آن چیز، تا از وجودش بهره‌ای جویی.

پس اگر دیدی، تنها برای حفظ یک چیز تلاش می‌کنی، چیزی که یا می‌خواهد از تو فرار کند، یا دیگر هم‌پایت نمی‌آید، یعنی دنیا آن را به دیگری هدیه داده یا به حال خود رهایش کرده است. به هر حال دیگر نه در آن بخش زندگی که در تو جاری است جایی دارد، نه چون دیگر متعلقاتت، در کنار تو ایستاده است.

آن، نه بد است نه خوب. تنها، دیگر هم‌مسیر با تو نیست. گمان مبر اگر چیزی را که روزی داشتی، نخواستی‌اش، یا ندانسته از تو ستاندنش، بدی ِ توست یا آن. تفاوت تو است با آنچه بودی. یا تفاوت آن است با آنچه هستی.

تا جایی می‌توانی تفاوت‌ها را کناری نهی، یا تغییری ایجاد کنی، آنچنان که می‌خواهی. از حد‌ش که بگذری، انگار که بخواهی با رنگ سفید دیواری را سبز کنی. هر چه هم تلاش کنی نمی‌توانی.

پیش از آنکه گره‌هایی که به تن‌ات بسته شده خسته‌ات کند، یا آنقدر زور دهی تا بخواهند بگسلند، با دست بازشان کن. خودت را رها کن، که این رهایی نه از دست دادن چیزی از توست، که کنار گذاشتن آن است که نمی‌خواهی‌اش. کاش خیلی زود تفاوت میان خواسته‌ات را از عادت به داشته‌هایت  درک کنی. که آنگاه می‌دانی آن بخشی از زندگی از آن توست که همراهت می‌آید، که هست، تا مجال آن یابی که به ادامه‌ی راه بیندیشی با آن، نه تنها به بودنش.

به هرچه از تو عقب افتاده، یا پیشی گرفته است، خوب بیاندیش تا دریابی می‌تواند هم‌پایت باشد یا نه، که اگر نه، رها کنی خود را، و به گونه‌ای سهم‌ات را از هر چه هست در اختیار گیری که آرامش‌ات را در کنارش به جای نگذاری.

تو باید همیشه هم‌گام با زندگی‌ات پیش روی، چه آنچه درون توست، چه آنچه با توست.

 

بهنام