نخواستنیها
همه دوست دارند از یک چیزهایی خوششان نیاید و این استثنا ندارد.
از این هم فراتر؛ هر کسی باید از چیزهایی بدش بیاید و برای نرسیدن به آنها یا خلاص شدن از دستشان خودش را به آب و آتش بزند.
این، آن روی سکهی خواستههاست.
خواستنیها مثل خوبیها هستند. دیده نمیشوند. باشد خوب است. وقتی که نیست تازه به یادش میافتی. نبودش در تو حس اندوه را برمیانگیزد. منزجز نمیشوی از نبودش. این بدی است که اگر باشد حالت را بد میکند. بدی، همان نخواستنیهاست.
وقتی نمیخواهی، میدانی که نمیخواهی، زندهتری. چه کسی میگوید یا مردهای یا زنده؟ من میانهاش را دیدهام. یک سوماش را، و سه چهارماش را. از مرگ تا زندگی مثل یک نردبان است. پلههای زیادی دارد. اما بالاخره روی یکیشان ایستادهای.
اگر مدام فکر کنی به خواستههایت، کمی زندهای. آنقدر که فقط به آنها برسی. آنقدر که اگر نرسی، کمی میمیری.
اگر مدام فکر کنی به خواستههایت، چون همهاش خواستنی است، انتخاب نمیکنی. احساس پیروزی نخواهی داشت. پیروزی در رقابت نیست. در جنگ است. در رقابت فقط میبری. تشویقت میکنند.
غرور از آن ِ جنگوهاست.
خوب بیاندیش که چه چیزی نمیخواهی. تا بتوانی مغرور باشی. تا بتوانی انتخاب کنی. تا بترسی. آنگاه به بالای نردبان زندگی میرسی.
بهنام