اعتراف نهایی
مانوئل والادارس عزیز، سالها گذشتهاند. اکنون من چهل و هشت سالهام و گاهی در عالم دلتنگیام احساس میکنم که همواره کودکم. احساس میکنم که هم اکنون تو به طور غیرمنتظرهای آشکار میشوی و برایم عکس هنرپیشه یا تیله میآوری. پرتقالی عزیز من، تویی که محبت در زندگی را به من آموختهای. این زمان نوبت من است که تیله و عکس تقسیم کنم. زیرا بدون محبت، زندگی چیز مهمی نیست. در محبت خود، گاه سعادتمندم و گاه اشتباه میکنم. و این حالت بیشتر است.
در آن زمانها، در زمانه ما، نمیدانستم بسیاری سالها پیش، بزرگزادهای دیوانه و «ابله»، با چشمهایی لبریز از اشک، به زانو درآمده در برابر محرابی از شمایلهای مقدس سؤال میکرده: «چرا چیزهایی را باید برای کودکان تعریف کرد؟»
پرتقالی عزیز، حقیقت این است که این چیزها را خیلی زود برای من تعریف کردهاند.
آدئوس!
از کتاب «درخت زیبای من»، ژوزه مائورو ده واسکونسلوس