تقریباً در کنار هیچ‌کدامشان نمی‌توانم بلند بلند فکر کنم و این یعنی تقریباً با هیچ‌کدامشان صمیمی نیستم. آن‌ها هم همینطورند و این یعنی در حال زیستن ِ چندمین زندگیمان هستیم. در زندگی اول نمی‌دانی اگر چگونه باشی خوب است و اینکه اصلاً نمی‌دانی می‌توانی جور دیگری هم باشی یا نه. همانگونه که هستی زندگی می‌کنی. اما این، راه به جایی نمی‌برد؛ که اگر می‌بُرد، خوشبخت می‌شدی و دلشاد. زندگی دوم یعنی آنجا که همه‌ی آدم‌های اطرافت تغییر می‌کنند. نمی‌دانند چگونه بوده‌ای، و آنجا، یکی از مهمترین تجارب زندگی‌ات را به کار می‌بندی؛ که می‌توانی خود را آنگونه بنمایی، که می‌خواهی. این با تغییر فرق دارد. این بازی است در نقش آدمی دیگر ، به این امید که روزی همان شوی. دیگران نمی‌توانند بفهمند تفاوت خودت و بدلت را، تا آن روز که تمام می‌شوی. خود واقعی آدم، هر آدمی، آنقدر اتصالش محکم است با تمام زندگی‌اش که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، تکراری نمی‌شود. در هر جای جدیدی، حرف جدیدی دارد برای گفتن، در هر زمانی کار جدیدی دارد برای انجام. اما آن نقشی که می‌پذیری فقط جواب یکی از مسئله‌های زندگی‌ات است، همانجا که دوستش نداشتی. جاهای دیگر کار نمی‌کند، جواب نمی‌دهد، فقط به این دلیل که پیوستگی ندارد با دیگر نقاط زندگی‌ات. در آن جمع جدید، زندگی‌ای دست و پا می‌کنی مثل همه‌ی دوستان، دوستانی که زیاد با هم هستند. آهسته آهسته فضای بیشتری از زندگی‌ات را با آن‌ها به اشتراک می‌گذاری، می‌خواهی در فضایی وسیعتر در کنار تو باشند، در آن‌ جاهایی که هنوز نقطه‌هایی هست از زندگی‌ پیشین‌ات، نقاطی خیلی زیاد. نقاطی که نه توانسته‌ای تغییرشان دهی، نه توانایی ایفای نقشی جدید را برایشان داری. مجبور می‌شوی سکوت کنی و افکارت را فقط در ذهنت بپرورانی، بی‌آنکه جرأت بیانشان را داشته باشی. حتی دیگر نمی‌توانی از اتفاقاتی که در نقش جدیدت افتاده است برای آدم‌های قبلی چیزی تعریف کنی.

دوستی، به اشتراک گذاردن دنیاهاست. و بدون اشتراک دنیای شخصی با آدم‌های دیگر، فردیت تو، خاص بودن‌ات هیچ معنایی نمی‌یابد. فقط بخشی از خاص بودن هر کس در لحن صدایش است و نوع نگاهش، یا گرمای بدنش و بوی تن‌اش. خاص بودن آدم‌ها در آن دنیایی نهفته است که برای خود ساخته‌اند. دنیای افکارشان، روابطشان، کارهایشان و هر چیز و هر چیز که روزشان را با آن به شب می‌رسانند. اگر در آن دنیای خاص سهیم نشوی، و دیگری را در دنیای خودت وارد نسازی، نمی‌توان گفت دوستی یافته‌ای. از همین جاست که زندگی دوم برایت دردسر ساز می‌شود؛ که نمی‌توانی بدون دغدغه‌ی خاطر آدم‌های جدید را به آن وارد کنی و باید با محافظه‌کاری به قبلی‌ها اجازه‌ی سرک کشیدن در کارت را بدهی. که مبادا آن‌ها هم بفهمند اسلوب زندگی‌ات را تغییر داده‌ای.

زندگی سوم و چهارم و بعدی و بعدی به تدریج می‌آیند و بر ذهنت باری می‌افزایند بی آنکه بر تو آن کنند که باید، یعنی آنچه که وظیفه‌ی هر چیزی است در زندگی؛ آرامش بیاورد و رهایی. سرگرم مدیریت زندگی‌هایی می‌شوی که نه می‌توانی از پیشین‌اش بگذری، نه کامل در آخرینش غرق شوی.

در کنارشان که هستم، در مورد خیلی از دغدغه‌هایم که جای بیانش همان دنیای مشترک دوستی‌هاست، نمی‌توانم با صدای بلند فکر کنم، و این مرا ناراحت می‌کند. اینکه نمی‌توانم بدون فکر حتی از دوستی دعوت کنم تا بی دلیل در کنار من باشد مرا ناراحت می‌کند.

روزی در آرزوی گذر از یک زندگی و آزمودن بعدی‌اش بودم، و امروز یاد آن زندگی که در فاصله‌ی زیادی از من به خاطره‌هایی شیرین و تلخ تبدیل شده سؤال همیشگی‌ام را در ذهنم تکرار می‌کند، سؤالی بدون آرزوی باززیستن آن زندگی، که با آرزوی زیستن آن در دنیای امروزم؛ از دست دادن چه چیزی ارزش به دست آوردن چه چیزهای دیگری را دارد؟

 

بهنام